تبليغاتX
گروه تأتر موعود اهواز
 
گروه تأتر موعود-اهواز محمد نگراوی
   
 
نگاهي به نمايشنامه «فاجعه» اثر ساموئل بكت
فاجعه در فاجعه
رضا آشفته
010059.jpg

نمايشنامه «فاجعه» به قلم ساموئل بكت (۱۹۸۹-۱۹۰۶) و ترجمه تينوش نظم جو كه توسط نشر تجربه در اختيار علاقه مندان فارسي زبان قرار گرفته است، يكي از متاخرترين، تئاتري ترين، انساني ترين، تجربي ترين، اخلاقي ترين و سياسي ترين آثار اوست. اين نمايشنامه كوتاه با حداقل  حركات، سكنات و كلام چنان عمقي در صحنه اجرايي ايجاد مي كند كه نمونه اش كمتر يافت مي شود. متن طوري نگارش شده است كه انگار بكت از همان ابتدا مي خواهد با دستور صحنه هاي موكد، موجز و غيرقابل تغيير تاكيد بر كارگرداني روي كاغذ داشته باشد.
يعني بكت از همان ابتدا روي كاغذ به جاي صحنه نمايش را اجرا مي كند. داستان از اين قرار است كه يكي از تمرين هاي پاياني براي يك نمايش كوتاه و با حضور چهار شخصيت كارگردان (ك)، دستيار كارگردان (د)، بازيگر (ب) و لوك (نورپرداز كه خارج از صحنه است) شكل مي گيرد. بكت اين گونه «فاجعه» را آغاز مي كند: [تمرين. آخرين ريزه كاري هاي صحنه نهايي. صحنه خالي. ل و د تنظيم نور را تمام كرده اند. ك تازه از راه رسيده است. . . ك و د، ب را تماشا مي كنند. مكث طولاني. ]
بكت با نگاهي استعاري و كنايي حتي در توضيح لباس و ظاهر شخصيت ها از نشانه هايي درخور توجه براي بعد بخشيدن به معناهاي متبادر شونده بهره مي برد. وقتي به تن ك پالتو پوست و كلاه پوستي متناسب با آن مي كند، د بايد روپوشي سفيد بپوشد و مدادي بر پشت گوش بگذارد و ب با كلاه سياه لبه پهن، پيراهن بلند سياه تا قوزك پا، پابرهنه و سرپايين ناچاراً روي يك سكوي سياه به بلندي ۴۰ سانتيمتر ايستاده باشد، همه چيز دلالت بر نشانه بودن آدم ها دارد. حتي حركاتي كه در ادامه از سوي ك ديكته و از سوي د بر روي ب اعمال مي شود، دلالت بر معنادار بودن و چند وجهي بودن آن ها دارد. يعني بكت با ظرافت، كنجكاوي و زيبايي بر ريزترين و جزيي ترين حركات شخصيت ها نظارت داشته است تا همه چيز با حداقل ترين امكانات به حداكثرترين تاثير لازم تبديل شود.
010074.jpg

در اين متن ك و ب با يك واسطه (د) رو در روي هم قرار گرفته اند. ب همانند يك مجسمه لال و گنگ مي نمايد و دستورات ك تا لحظه دلخواه كه به زيبايي تعبير مي شود و در عين حال عمق «فاجعه» را عيان مي سازد، ادامه دارد. د هم تنها يك واسطه مكانيكي و متحرك است كه هيچ عملي جز تبعيت صرف و بي شيله پيله از اين دستورات نبايد داشته باشد. حتي دو بار كه د اظهار نظر مي كند تا پوزبندي به دهان ب بزنند تا هيچ چي نگويد، يا كمي سر ب را بلند كند تا صورتش ديده شود، ك با لحن تند و تمسخرآميز اين اظهارات بي نتيجه را رد مي كند. بنابراين همه چيز در سيطره و سلطه ك قرار دارد و ب قهرمان نمايش بي آنكه جيكش در بيايد تمام مراحل تغيير و تبديل را بدون كوچك ترين تحركي مي پذيرد. در اين مراحل پيراهنش را در مي آورند، سرش را لخت مي كنند، پاچه هاي شلوارش را تا بالاتر از كاسه زانو تا مي زنند، يقه زيرپيراهنش را باز مي كنند تا برهنگي اش بيشتر نمود داشته باشد، سرش را پايين تر مي اندازند و بايد رنگ سفيد بر سر، دست ها و پاهايش زده شود حالا اين قهرمان تبديل به ايستاترين موجود زنده شده است كه من بعد با حاكميت نور لحظه به لحظه هويت واقعي اش براي تماشاچي آشكارتر مي شود.
يعني تماشاچي نيز با حظ بصري يا تزكيه روحي و. . . در اين جرم «فاجعه»آميز شريك ك خواهد بود. چون در اين سلطه جويي بي رحمانه با نگاه، احساس و تفكرش شريك مي شود. بنابراين بكت جهان را در اين صحنه محكوم مي كند و سرآخر با صداي دست زدن فرضي تماشاگران بر اين نكته تاكيد مي كند كه آن ها عجز و ناتواني ب را پذيرا هستند. حتماً در نقطه مقابل نيز قدرت و سلطه يابي ك امري طبيعي و به دور از اعتراض و عصيان قابل پذيرش خواهد بود. بكت براي آنكه تاكيداتش قوي تر و غني تر باشد، از خود و حرفه اش مايه مي گذارد. او هنر تئاتر را با شيوه نمايش در نمايش دستاويزي قرار مي دهد تا نيروهاي سلطه گر را در اين دنياي بي در و پيكر تصوير سازد. حالا اين ماجرا و آدم ها آن قدر وسيع و غيرمحدود هستند كه در افقي بي مانند هر گونه برداشت و معنايي را بر ذهن ها متبادر مي سازند. گاهي مي شود از بعد فلسفه اين موقعيت تراژيك را تفسير و تاويل كرد، گاهي نگاه سياسي بر اين روابط مستولي مي شود، گاهي مسائل و ديدگاه هاي روانشناسي تداعي مي شود، گاهي زيبايي شناسي تئاتر با اقتداري چشمگير تصوير مي شود و گاهي هيچ يك از اين معناها و تفاسير در پس اين جريان و موقعيت نسبي در طول يك تمرين تئاتري متجلي نمي شود. خواه ناخواه اين همه تاويل ريشه در نگاه سوبژكتيو بكت به ابژه ترين لحظات يك انسان دارد. بازيگري كه بايد با تكيه بر بدن، بيان و ذهنيت و تجسم خود در مدار بسته يك متن دست به خلاقيت و آفرينشگري بزند، اين بار تبديل به سوژه اي ناب و بي مانند شده است كه در اين متن فاجعه اي را در دل يك فاجعه عظيم تر تصوير مي كند.
Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
  سلام چشم به هم زدیمو تابستون هم تموم شد

 

 

 

 

تو این مدت چیزی به سابقه کاریتون اضافه شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
  سلام شرمنده که مرداد ماه رو آپ نشدم تاحالا سابقه نداشته راستی وبلاگتون یه ساله شدا نظر بدین Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا  
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
   

                                                                              

سلام

امروز روز ماتم تئاتر،سینما و تلویزیون ایران است

امروز جامعه هنری ایران پدر دلسوز خود را از دست داد

ضایعه درگذشت هنرمند فقید تئاتر ،سینما و تلویزیون استاد خسرو شکیبایی را که در اثر سرطان کبددر ۹صبح امروز ۲۸/۴/۱۳۸۷در بیمارستان پارسیان را به همه شما دوستان گرامی خانواده آن مرحوم و خانوده بزرگ هنر ایران تسلیت عرض میکنم

 

 

 

 

طارق مناصیر

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
  سلام

 

سلامی گرم به همه اونایی که هنرو دوست دارن شرمنده اینروزا به خاطر امتحانات دیر آپ میشم

راستی دیگه داریم از درس فارغ میشیم پس تورو خدا الان که ننه باباهاکه برای درس نمیذاشتن بیایم گیر نمیدن بیان

بلوار لشکر،تالار آفتاب

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
  سردار مکبث Macbeth و سردار بانکو Bancuo پس از شکست سپاهیان نروژی و در راه بازگشت به اسکاتلند با جادوگران و ساحران روبرو می شوند که از آینده خبر می دهند و در حالیکه امیر کاودور Cawdor زنده است او را سالار کاودور می خوانند و به او می گویند که شاه خواهد شد. ساحران در پاسخ سؤال بانکو می گویند که: فرزندان تو به پادشاهی می رسند. دو سردار غرق در تعجب و شگفتی از ساحران جدا می شوند. مکبث در راه بازگشت توسط پیک دانکن Duncan پادشاه اسکاتلند با خبر می شود که امیر کاودور به جرم عدم لیاقت به اعدام محکوم شده و ولایت کاودور نصیب او شده است و این پیام تکان دهنده درستی پیشگوئی ساحران را بر او ثابت می کند. دانکن برای تقدیر از سردار پیروز(مکبث)، به قصر او وارد می شود تا شب را نیز در کاخ او سر کند. غافل از آنکه مکبث با وسوسه ای همسرش لیدی مکبث فرجامین شب زندگی او را تدارک دیده اند. دانکن در خوابگاه به قتل می رسد و دستان مکبث و روان لیدی مکبث به خون ولی نعمتشان که به فروتنی و تواضع مشهور است آلوده می شود اما این پایان ماجرا نیست و مکبث برای آنکه پیشگوئی ساحران محقق نشود قاتلینی برای کشتن فرزندان بانکو مأمور می کند. بانکو که بو برده است فرزندش فلیناس Fleance ممکن است کشته شود او را فراری می دهد ولی خود بدست همان قاتلین کشنه می شود. مالکو Malcom فرزند دانکن نیز می گریزد تا مبادا به قتل برسد و این اقدام بر خشم و میزان خونخواری مکبث می افزاید. هدف بعدی مکداف Macduff سالار فایف Fiffe است که او نیز از اسکاتلند فرار کرده، به جمع مخالفان مکبث پیوسته است، اما مکبث کاخ مکداف را به آتش می کشد و زن و فرزاندان سالار فایف را با قساوت به دیار مرگ روانه می کند. اکنون مکبث و لیدی مکبث را چاپلوسان و بزدلان دوره کرده اند و هر آنکس که اندکی شجاعت و غیرت دارد دو را پیش رو دارد: گریختن از اسکاتلند یا پذیرش مرگ. پس جوّ هولناکی بر اسکاتلند حاکم شده و حتی مردان بزرگ نیز غالباً از ترس جان به جنگل پناه می برند. لیدی مکبث که در آرزوی رسیدن به تاج و نخت گرفتار جنون شده و دستان آلوده اش را می شوید تا خون ریخته ی دانکن و دیگران را از آن بزداید اما هر بار بیش از پیش گرفتار عذاب وجدان شده و در سرسرای کاخ راه می رود و اقشای راز می کند و ندیمه و دیگران بر خود می لرزند که چگونه بانو مکبث و مکبث دستشان را به خون دیگران آلوده کرده اند. پس نه مکبث و نه همسرش شادمان نیستند و از این رو مکبث به ساحران متوسل می شود تا از آنها بشنود که آینده چگونه خواهد بود. ساحران در بار دوم دیدار، او را امیدوار می کنند که حکومتش و جانش پا برجاست و مادامی که جنگل بیرنام به حرکت در نیاید و تا زمانی که فردی از مادر زائیده نشده باشد که او را به قتل برساند نباید نگران باشد. اما در این اثناء مخالفان مکبث به سرکردگی مکداف دردمند و مالکوم در صدد حمله به اسکاتلند هستند و لیدی مکبث نیز در اوج جنون بسر می برد و سرانجام جان می سپارد. سربازان تحت امر فرماندهان مخالف مکبث درختان جنگل بیرنام را قطع کرده و با استتار خود در پس آنها بسوی مقر حکومت مکبث حمله می برند و او حرکت جنگل بیرنام را زنگ خطر تحقق پیشگوئی ساحران به حساب می آورد اما هنوز امیدوار است که زنده بماند اما هنگامی که از زبان مکداف می شنود که او از مادر زاده نشده بلکه با جراحی شکم مادر، وی را بدنیا آورده اند مرگ را پیش روی خود می بیند و چنین نیز می شود: مکداف، مکبث جنایتکار را می کشد و سپاهیان وارد کاخ شده و مالکوم را به عنوان شاه اسکاتلند بر می گزینند.

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
   

شاه لیر به کارگردانی آندره آنژل و با بازی میشل پیکولی در نقش
 شاه لیر، از نظر اجرایی، مانند چند نمایش دیگریست که این اواخر از نمایشنامه های شکسپیر به روی صحنه آمده است. در شاه لیر زمان واقعه را به قرن بیستم و فضای کانگسترها و مافیا تغییر یافته است. مکان واقعه نیز در درون جامعه ی سرمایه داری قرار گرفته است. در نتیجه صحنه گردانی و دکور ساده و نه چندان مجلل نمایش و لباس نمایش نیز به آن زمان وابسته است. میشل پیکولی را چند سال پیش در نقش چخوف در نمایشی بر اساس نامه های چخوف به همسرش و به کارگردانی پیتر بروک و باز پیش از آن در باغ آلبالو به کارگردانی پیتر بروک بر روی صحنه دیده بودم. میشل پیکولی بازیگر دلنشینی است که به راحتی و روانی صحنه را احاطه می کند.
پیکولی نقش شاه لیر را مانند سالمندی از کار افتاده که در دوران جوانی خود پادشاهی می کرده ،ایفا می کند. شاه لیر مانند سالمندی در آسایشگاه، که دیگر اقتدار پیشین را ندارد تصویر می شود. سالمندی و جنونٍ پیری و از سوی دیگر استبداد و قدرت ساقط شده، نوسانات شخصیت شاه لیر را تشکیل می دهد و میشل پیکولی موفق می شود شخصیت ملموس و حتی دوست داشتنی ایی از شاه لیر ارائه بدهد.
دیکتاتوری که دیگر پشم و پیله اش ریخته است و حرامزاده ای که مدام رشد می کند تا خود را به بالا بکشاند و قدرت را در دست بگیرد و از سوی دیگر وارث بر حقی که در سخت ترین شرایط زندگی می کند و از بارگاهٍ سلطان رانده شده است، اینها عوامل پرکشش داستان را فراهم می سازند، دیکتاتور حتی پیش از ترک تخت سلطنت، بازهم دولتٍ سانسور پرور خویش و از سوی دیگر امپراطوری مجیزگویی خود را تقویت می کند و مدام از حقیقت می گریزد. حقیقت تلخ است و داشتن آزادیٍ مرگ آفرین! در پایان مانند بسیاری از تراژدی های شکسپیر، نمایش زندگی وقتی به پایان می رسد که همه به حقیقت و در نتیجه به مرگ برسند تا پرده برافتد.
بازیگران مرد، ادموند و ادگار نیز در نقش های خود بازی درخشانی ارائه می دهند. از صحنه های به یاد ماندنی نمایش، صحنه ی مرگ ادگار است. مرگ ادگار وارث قانونی و برحقی که در سخت ترین شرایط و در بیغوله ها زندگی می کند، مرگ دو جوان حومه نشین پاریس را در دو سال پیش یادآور می شود. ادگار بی خانمان است و فراری و قاتلان در تعقیب او، تا او را از روی زمین محو کنند و ثروتش را تصاحب کنند، ادگار در حال فرار، درست به همان شیوه ، توسط کابل های برق بر روی صحنه جزغاله می شود.
فراز و فرود زندگی و پستی و بلندی های سرنوشت و از اوج قله ها به قعر چاه فرو افتادن ها، و خلاصه بازی های قدرت به نحو تکان دهنده ای در این نمایشنامه وجود دارد و پرورده شده است.
شکسپیر در شاه لیر، سلطنت را تا اعماق فقر و بینوایی به خاک می کشد و روی دیگر و چهره ی ترحم برانگیز سکه ی قدرت را به ما نشان می دهد.
با کمال تأسف، بازیگران زن، همگی حضوری کم رنگ دارند و بازی ضعیفی از خود ارائه می دهند. گویا بازیگران زن بیش تر به خاطر شباهتشان به تصاویر ذهنی کارگردان انتخاب شده بودند. کوردلیا، دختر کوچک تر صرفاً به خاطر سبک بودن جثه اش انتخاب شده بود چون در پایان نمایش، میشل پیکولی جسد کوردلیا را که مانند دختربچه ای در خواب ٍمرگ فرو رفته، بر روی دست گرفته و به روی صحنه می آورد و کوردلیا برای مدتی بی حرکت بر روی دستان او می ماند.
از کمی ها و کاستی های برخی از بازیگران، به خصوص ضعف بازی در مورد نقش جذابی مانند دلقک که بگذریم چون دست آخر همیشه می شود گفت که شنیدن کلمات جادویی شکسپیردر هر حال و همیشه لذت بخش است.
نمایشنامه شاه لیر درست چهارصد سال پیش توسط ویلیام شکسپیر نوشته شده است و تازگی و عمق اثر، آن را به یکی از شاهکارهای ماندگار ادبیات جهان تبدیل کرده است. چرا که ادبیات، زمان و جغرافیا ندارد. روحٍ هنر بی مرز و بی زمان است و با معیارهای روزمره نمی توان اثر هنری را داوری کرد. زیاد به عقب و ریشه های نمایشنامه برنمی گردم.
همین قدر بدانید که در ابتدا، داستان، بر اساس یک افسانه بنا شده است. در کار شکسپیر افسانه ی شاه لیر و دخترانش و ماجرای پادشاهی در بریتانیا در هم ادغام می شود. شکسپیر داستان ها و کتابهایی که بر اساس این افسانه و یا زندگی آن پادشاه و دخترانش نوشته شده است، همه را خوانده است و به عنوان پشتوانه در پشت سر دارد ولی او سرانجام مثل بسیاری از آثارش روایت خود را از شاه لیر و دخترانش، به صورت نمایشنامه ای در پنج پرده برای اجرا بر روی صحنه می نویسد.
در نمایشنامه شکسپیر تلخای سخنان آزاد و در واقع مهرآمیز و بدون مجیزگویی کوردلیا در برابر زبان رسمی حاکم خودکامه، نقطه ی شروع فاجعه است.

نشریه سینما وتئاتر

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
  سلام محمد نگراوی به همراه طارق مناصیر حلول سال نو سال نو آوری وشکوفایی اسلامی را به همه شما تبریک میگوید.

هنرمندای خوبم عیدتون مبارک

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
  سوسیالیسم اندیشه‌ای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است که هدف آن لغو مالکیت خصوصی ابزارهای تولید و برقراری مالکیت اجتماعی بر ابزارهای تولید است. این «مالکیت اجتماعی» ممکن است مستقیم باشد،‌مانند مالکیت و اداره صنایع توسط شوراهای کارگری، یا غیر مستقیم باشد، از طریق مالکیت و اداره دولتی صنایع.

اگر چه اندیشه‌های مبتنی بر لغو مالکیت خصوصی پیشینه زیادی در تاریخ دارد ولی جنبش سوسیالیستی بیشتر پس از شکل‌گیری جنبش کارگری در قرن نوزدهم میلادی اهمیت سیاسی پیدا کرد. در آن قرن حزب‌های گوناگون که خود را سوسیالیست، سوسیال دموکرات و کمونیست می‌نامیدند با هدف لغو مالکیت خصوصی در اروپا و آمریکا شکل گرفت.

پیروزی شاخه بلشویک حزب سوسیال دموکرات روسیه در انقلاب اکتبر روسیه موجب انشعابی بزرگ در جنبش سوسیالیستی جهان شد و حزب‌هائی که با روش بلشویک‌ها موافق نبودند (اغلب با نام حزب سوسیال دموکرات) مدافع حقوق کارگران شدند در حالی که با روش حکومت شوروی مخالفت می‌کردند.

برگزاری تظاهرات و راهپیمائی اول ماه مه در دفاع از حقوق کارگران از فعالیت‌های همیشگی حزب‌های سوسیالیست در بیشتر کشورهای جهان است.

در قرن بیستم حزب‌های سوسیالیست یا سوسیال دموکرات (با برنامه‌هائی که به درجات مختلف سوسیالیستی است) در بسیاری از کشورهای اروپائی به قدرت رسیدند.

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
  پيش فرض
به زعم حقير ، همه ي اركان يك اثر هنري ، از كوچكترين آن تا بزرگترينش ، ارزش خاص خود را دارا مي باشد . مثلا در كار نمايش ، نمي توان گفت كه نمايش نامه ، مهم تر است يا كارگرداني ؟ بماند كه در اين مرز و بوم ، معمولا نمايش نامه را ، اولين و تنها عنصر ، براي ارزيابي اثر ، در نظر مي گيرند ! در اين مقاله ، براي من ، به عنوان يك نويسنده ، نمايش نامه نويسي ، به عنوان يك موضوع ، مورد بحث مي باشد . بدون آنكه بخواهم ، ساير اركان تئاتر را ، كوچك و يا ناديده ، قلمداد كنم !

مقدمه
با يك نگاه كوتاه ، مي توان به راحتي ، مشكلات عديده اي كه نمايش نامه نويسي ، با آن ، در گير است ، را ديد . مشكلاتي كه هر بار ، به نوعي كم و يا زياد مي شود ! و يا هر بار ، شكل عوض مي كند ! اما صورت مسئله ، همچنان ، همان است كه بود ! نمايش نامه نويسي ، كم جان است ! مشكل كجاست ؟ مي گويم !

1 ـ سانسور
ماجراي سانسور در ممالك جهان سومي ( و يا به قول استاد دولت آبادي : كشورهاي پيراموني !‌ )‌ هيچوقت حل نخواهد شد . چرا كه نه ، صاحبان قلم ، مي توانند جلوي قلمشان را بگيرند . و نه ، صاحبان قدرت مي توانند ، جلوي قدرت خود را بگيرند ! اي كاش ،گير دادن به دولت ، شكل درستي به خود مي گرفت تا صاحبان قدرت ، اينقدر زورشان را به رخ نكشند !!! اي كاش صاحبان قلم، مقدار آزادي خود را مي دانستند تا به همان ميزان ، عيب و ايراد بگيرند ! ( خدا آن روز را نياورد ! چون ديگر صاحبان قدرت از نان خوردن مي افتند !‌ پليس مروژك ، يادتان هست ؟!)
متاسفانه مشكل اينجاست كه ما نمي دانيم ، در مورد چه چيزي بنويسيم ويا تا چه حد بنويسيم ؟! زعماي قانون گزار هم ، هيچوقت در اين باب ، توضيحي نمي دهند كه بعد ، گرفتار شوند ! اگر از آنها بپرسي : (( چه بنويسم ؟ )) مي گويند : (( بنويس ! مشكلي ندارد ! )) اما بعد از آنكه نوشتي ، مي گويند : (( ما گفتيم ، بنويس . اما نه ، اينجوري ! اين كه خيلي ، مسئله دارد ! كمي تغييرش بده ! )) اين زعماي قانون گزار ، گويا نمي دانند كه تغيير دادن ، حدي دارد . نه آنكه همه اش را عوض كني ! كه آن مي شود ، يك متن ديگر ، با صرف هزينه ي بيشتر !!!

2ـ خود سانسوري
سانسور ، ابعاد جالبي دارد . يكي از خنده دارترين آن ، ماجراي خود سانسوريست ! وقتي كسي بداند كه ممكن است كارش مسئله دار شود ، گرفتار خودسانسوري مي شود . يعني تا چيزي را مي خواهد خلق كند ، پيش خود فكر مي كند كه ، نكند به آن گير دهند ! همين مسئله باعث مي شود كه او به جاي خلاقيت و نو آوري و صراحت گويي ، اسير تكرار و كهنگي و ابهام شود !
من فكر مي كنم ، آنچه در نمايش نامه نويسي ، مسئله ساز اصليست ، خود سانسوريست . نه سانسور ! نويسنده ي بدبخت ، تقصيري هم ندارد . ديوانه نيست كه يك عالمه وقت بگذارد ، سر چيزي كه آخرش نداند ، مشكل دارد يا نه ؟!!! پس تصميم مي گيرد كه عطايش را به لقايش ببخشد !!!
3 ـ بازخواني
جاهاي ديگر را نمي دانم ، اما در اين مرز و بوم ، بعد از نگارش متن نمايشي ، تازه ، مشكل شروع مي شود ! چرا ؟ خب معلومست ! يك عده وجود دارند كه بايد براي شما ، فكر كنند ! بايد براي شما ، برنامه ريزي كنند ! بايد براي شما ، قانون صادر كنند !
جالب اينجاست كه اين عزيزان ، با آنكه معمولا ليسانس ادبيات نمايشي دارند ، اما يك نمايش نامه هم ندارند ! بعضي هاشان ، حتي يك خط هم ، نمايش نامه ننوشته اند ! اما نمي دانم ، چه اصراري دارند كه روي متن ديگران نظر بدهند ؟! من نمي دانم ، چرا اين نظريات جالبشان را براي خود و نمايش نامه ي نوشته نشده شان استفاده نمي كنند ؟!!!
يك ماجراي جالب يادم آمد . من يك نمايش نامه داشتم به نام قابيل . يك نمايشنامه تك نفره بود . و من به جاي لفظ نمايش نامه ، رويش نوشته بودم : بازي نامه .
بازخوان ( كه نامش ، محفوظ باد ! ) در اولين حركت ، بنده را آچمز نمود و گفت : (( خب دوست عزيز ! خوشحالم كه خودت ، قبول داري ، اين چيزي را كه نوشته اي ، نمايش نامه نيست و فقط ، يك بازي نامه است !!! )) و من مانده بودم كه يعني چه ؟!!! يادش بخير ! من به مجرد دور شدن ايشان ، نمايش نامه ام را ... آخ، ببخشيد ! بازي نامه ام را ، پاره كردم تا ديگر ، مزاحم وقت بازخوان محترم نشوم !!!

4 ـ الگو سازي
دادن جايزه به يك متن نمايشي ( و يا چاپ يك اثر ) خود به خود ، باعث الگو سازي ، در جامعه ي هنري مي شود . چرا كه ديگران فكر مي كنند ، آنگونه نگارش متن ، از نظر ديگران خوبست . پس مي تواند الگوي خوبي ، براي يك اثر باشد .
يكي از اين جوايز ( كه خيلي هم بزرگ بود : يعني جايزه ي اول نمايش نامه نويسي ) به نمايش نامه اي تعلق گرفت كه در آن ، شخصيت هاي نمايشي مي خواستند ، با اجراي نمايش درماني ، مسئله ي يكي ديگر از شخصيت ها را حل كنند . اما حل نكردند ، ‌هيچ ... زدند ، او را كشتند !!! جالب اينجاست كه هيچكس هم ناراحت نشد ! چرا كه آن را با لقا الله يكي دانستند ! ( اينجوري اش را ديگر نديده بودم !!! )
من در جايي ، در باره ي اين متن ، به گروه اجرايي اش گفتم كه متن ، اشكال دارد . و لي آنها قبول نكردند . خودمانيم ! گروه اجرايي حق داشت ! چرا كه متن مورد نظر ، در جشنواره اي ، جايزه ي اول متن نمايشي را به خود اختصاص داد !
حالا خودتان قضاوت كنيد . مي شود تا دنيا ـ دنياست به آن نويسنده ، ثابت كني كه جايزه را اشتباهي گرفته ؟!!!

5 ـ كپي سازي
الگو سازي ، عواقب جالب ديگري هم با خود ، به همراه دارد . يكي از آنها ، شبيه سازي و كپي سازيست ! تا يك موضوع و يا طرح خوب نمايشي ، پيدا مي شود ، دوستان ، تند و تند ، از رويش مي نويسند ! آنقدر و آنقدر مي نويسند كه ديگر ، نخ نما مي شود !
جالب اينجاست كه شما ، ده نمايش نامه مي خوانيد ، با ده اسم مختلف ، از ده نمايش نامه نويس ، كه هر كدامشان از ده شهرستان و استان مختلف كشورند . اما تواردي در كارشان وجود دارد كه نمي توان ، هيچ جوابي برايش ، پيدا نمود .
بيشتر نوشته ها ، مثل همند ! موضوع نمايشي ،كم است . و كمتر از آن ، طرح نمايشي . شخصيت ها ، آنقدر به هم شباهت دارند و مثل هم حرف مي زنند كه تو مي تواني ، نوشته ها را در كنار هم بگذاري و با آنها ، يك سريال ، درست كني !!!

6 ـ دوره اي بودن
گوياكارهاي اين مرز و بوم ، در همه ي زمينه ها ، مسئله دار است ! مثلا در مورد همين ماجراي تئاتر و نمايش نامه نويسي ، هميشه وضع به اين شكل است : دوره اي بودن ! آماري بودن ! ساليانه بودن ! انگار بايد ، چند نفر ، تند ـ تند ، بيايند و بنويسند وجمع شوند وتمرين كنند و اجرا كنند و بعد ... نخود ـ نخود ، هر كه به خانه ي خود ! ديگر كاري نداريم تا سال بعد ! برويم ، راحت بخوابيم ! مشكلي نيست !
من نمي دانم ، چه وقت ، بايد در اين مملكت ، مسئله ي برنامه ريزي را حل كنيم ؟! چرا نبايد به اين تئاتر ، به شكل جاري نگاه كنيم ؟ چرا در تمامي طول سال ، برايش برنامه ريزي نداريم ؟ چرا تازه ، چند روز مانده به جشنواره ، ناگهان ، ياد آن مي افتيم ؟! اميدوارم ، نديدگان ما ، شاهد برنامه اي مدون ، براي تئاتر باشند !!!

7 ـ پارتي بازي
يكي از مهمترين مسائل مطروحه ، در زمان انقلاب اسلامي ، حذف پارتي بازي از سيستم و اركان جامعه بود . جالب اينجاست كه پارتي بازي حذف نشد ، هيچ ... بيشتر هم شد ! هيچكس هم ، دم نمي زند ! چرا ؟ نمي دانم !
دوستاني دارم كه با خيلي از بازخوانان و بازبينان و دبيران جشنواره ، ارتباط دارند . به جاي دادن متن نمايشي ، طرح نمايشي مي دهند . به جاي بازبيني اثر ، تنها تكه اي كه كار كرده اند ، را نشان مي دهند . بعد از اجراي جشنواره هم ، به سرعت براي تك ـ تك دوستان و آشنايانشان زنگ مي زنند تا قبل از دادن آرا، دم هيئت داوران را ببينند ، و راي ها را به نفع خود ، عوض كنند !!!

8 ـ سليقه پروري
سليقه ، يك امركاملا شخصيست . من سليقه را يكي از اركان اصلي هنر مي دانم . و معتقدم كه نصف بيشتر يك اثر هنري ، ربط دارد ، به سليقه ي صاحب اثر . هر هنرمند، بسته به سليقه اش ، پيشرفت و يا پسرفت مي كند ! حالا شما بياييد ، براي يكي ، به زور، سليقه اي را تحميل كنيد ! مگر مي شود ؟
سليقه ، نخودچي ـ كشمش نيست كه به همين راحتي ، انتقال داده شود ! پروسه مي خواهد . وقت مي خواهد . آمادگي مي خواهد .
اينگونه نيست كه تو به يكي ( كه براي خودش ، به درست و يا نادرست ، صاحب نيمچه سواديست ! ) بگويي كه : (( اينطور ننويس ! آنطور بنويس ! )) اما در كشور ما ، همه مي خواهند كه نسخه هاي فتوكپي كمرنگ خود را در سطح جامعه انتشار دهند ! نمي دانم چرا ؟ كه اگر روزي ، به جايي رسيد ، بگويد كه من او را به اينجا رسانده ام ؟ يا اگر با مغز به زمين خورد ، بنشيند و خنده كند ؟! مردماني داريم ما !

9 ـ سياست جشنواره
تازگي ها يك چيزي علم شده به نام ، سياست . كلمات مترادف آن ، اينهاست : سياست گزاري / سياست ما / سياست جشنواره و ... از اينجور چيزها ! من آخرش نفهميدم كه اين چيز را ، همين سياست را ، چه كسي ، اختراع مي كند ؟! و اگر اختراع مي كند ، چگونه ، اختراع مي كند ؟! و يا حداقل ، از كجايش ، اختراع مي كند ؟ آيا مشاوري دارد ؟ اگر دارد ، مثل او ، سياست گزار هست و يا نيست ؟
نگاهي كوتاه ، به جشنواره هاي دوره ي قبل ، بيندازيد . يك دوره ، فقط كارهاي دو نفره را انتخاب مي كردند ! يعني اگر تو ، يك كار سه نفره يا چند نفره ي حرفه اي هم ، كار مي كردي ، در نهايت ، آن كار دونفره ( كه حتي از تو ضعيف تر بود ) به منطقه اي و سپس به تهران مي رفت ! يك دوره اي ، فقط ، كارهاي با تعداد فراوان بازيگر ، انتخاب مي شد . اگر يك كار خيلي ـ خيلي حرفه اي دونفره ، كار مي كردي ، انتخاب نمي شد !
متاسفانه ، در طول اين سال ها ، ، ما شاهد اجراي سليقه هاي جور ـ واجور بي مورد به نام سياست گزاري افرادي كه هنوز ، مجهول الهويه هستند ، هستيم . سياستي كه در نهايت ، توسط اعضاي برگزار كننده ي جشنواره ،‌از كلاه شعبده باز ، بيرون مي آيد !سياستي كه هر بار ، ساز خاصي را به صدا در مي آورده . و ما كه نمي دانيم ، حالا نوبت كدام ساز است و چه رنگي را بايد تمرين كنيم ، هر بار ، از قافله ي اركستر آنها ، عقب مي افتيم !!!

10 ـ حق خوري
يكي ديگر از مهمترين مسائل مطروحه ي زمان انقلاب ، حذف حق خوري بود . اما اين مسئله نيز، حل نشد هيچ ، بيشتر هم شد ! حالا شما خودتان قضاوت كنيد : گروهي با يك عالمه اميد و آرزو ، به دور هم جمع مي شوند و تمرين مي كنند و وارد جشنواره مي شوند تا دسترنج خود را بيابند . اما در شب اختتاميه ي جشنواره ، با كوله باري از حق كشي ، به خانه هاشان برمي گردند ! اگر شما جاي آنها بوديد ، باز هم وارد جشنواره مي شديد ؟!!!
موخره
مي توان به اين نوشته ، تعداد ديگري از مسائل را نيز اضافه نمود . اما مهمترين ها ، همين بود كه گفته شد . به زعم حقير ، اين مسائل ، گنده نيست ! خيلي هم كوچك است ! همه ي ما ، اين مسائل را از بريم . همگي آن را مي شناسيم . احتياجي به تجسس و كنكاش ندارد تا آنها را بيابيم . چون همگي‌، عيان است . اما اين را با صراحت تمام مي گويم كه حتم دارم ، تا دنيا ـ دنياست ، اين مسائل حل نخواهد شد !!! چرا ؟ اين را نمي گويم !!!

مهدی دوگوهرانی

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
 
هملت و مادرش.
هملت و مادرش.

نمایشنامه هملت نوشته ویلیام شکسپیر یکی از مشهورترین نمایشنامه‌های تاریخ ادبیات جهان است.

داستان این نمایشنامه از آنجا آغاز می‌شود که هملت شاهزاده دانمارک از سفر آلمان به قصر خود در هلسینبورگ دانمارک بازمی گردد تا در مراسم تدفین و خاکسپاری پدرش شرکت کند. پدرش به گونه مرموزی به قتل رسیده‌است. کسی از چگونگی و علل قتل شاه آگاه نیست. در همان حین هملت درمی یابد که مادر و عمویش با یکدیگر پیمان زناشوئی بسته و هم بستر شده‌اند. وسوسه‌ها و تردیدهای هملت هنگامی آغاز می‌شود که شاه مقتول به شکل موجودی جن وار به سراغ او می‌آید. جن بازگو می‌کند که چگونه به دست برادر به قتل رسیده‌است و از هملت می‌خواهد که انتقام این قتل مخوف و ناجوانمردانه را باز ستاند.

درباره نمایشنامه

در نوشته‌های شکسپیر طبیعت انسان همچون طبیعت سرکش سرشار از چیستانها و شگفتی هاست. خونخواهی پدر یکی از «طبیعی ترین» خواص انسانی است که خط اصلی را در این نمایشنامه تعیین می‌کند.

بخش بزرگی از نمایشنامه شرح تردید اجتناب ناپذیر هملت به انتقام است. انتقام موضوع اصلی نمایشنامه‌است. اما طبع بشری اصولا چندگانه و پیچیده تر از آن است که به سادگی به ماشین قتل تبدیل شود.

هملت در پی رام ساختن طبع وحشی انسان است. اما در عملی ساختن این هدف در تردید و وسوسه قرار می‌گیرد. از تردید و دو دلی دچار افسردگی می‌شود.

«بودن یا نبودن» پرسش بزرگ هملت است. مونولوگ معروف هملت کشاکش نیروهای سرنوشت و آزادی اراده را چنین تصویر می‌کند: «بودن یا نبودن مسئله اینست. آیا شرافتمندانه‌تر است که ضمیر انسان تیر طالع شوم را تحمل کند یا در برابر توفان بلا قد برافرازد و سلاح برگیرد و آن را پایان دهد؟ مردن و به خواب فرو رفتن ، و دیگر هیچ!»

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
   

 

اتلو و دسدمونا در ونیز، اثر تئودور شاسریو (۱۸۵۶-۱۸۱۹)
اتلو و دسدمونا در ونیز، اثر تئودور شاسریو (۱۸۵۶-۱۸۱۹)

اُتِلّو نمایشنامه‌ای معروف از ویلیام شکسپیر، نویسنده کلاسیک انگلیسی است که به مضمون عشق می‌پردازد. در این ق می‌پردازد. در این نمایشنامه او به جنبه خیانت در عشق می‌پردازد.

در این تراژدی، اتلو (نام دیگرش مغربی است)، شخصیت مرد داستان با دسیسه‌ها و توطئه‌هایی که زیردستش انجام می‌دهد، به همسر خود شک می‌کند و بدون اینکه این ماجرا را با زن در میان بگذارد بی‌رحمانه او را می‌کشد و تازه بعد از کشتن او به بیگناهی همسر وفادارش پی‌می‌برد که بسیار دیر است.ونا"، "مغربی"، "کاسیو"، "یاگو" و دیگران همه آدم‌های شکسپیرند در یک تراژدی خواندنی و زیبا. با کلام قدرتمند و دلنشین شکسپیر هر خوانندهٔ کم‌حوصله و بی‌ذوق هم حتی تا به انتها مجذوب این شاهکار بشری می‌گردد. دستان قلم به دست، ذهن زیبا و زبان تأثیر گذاری همچون شکسپیر، اعجوبه نویسندگی بریتانیا با کمال ذوق و قریحه که در کمتر نویسنده‌ای به چشم می‌خورد به کمال توانسته است که جاودانه‌ای بیافریند که قرنهای قرن، هنوز تازگی نخستین روزها را دارد.

داستان از یک شهر زیبا در قاره سبز رنگ اروپا آغاز می‌گردد. کوچه‌ای در ونیز؛ شهر آبراه‌ها شهر نیمه خیس ایتالیایی. عاشق شکست‌خورده‌ای بنام "رودریگو" با افسر پرچمدار "اتلو" که "یاگو" نام دارد هردو در راه خانهٔ "برابانسیو" هستند. رودریگو "دسدمونا" را و یاگو معاونت را باخته‌اند. هردو کینه‌دارند و انتقام جو. از چشم‌هایشان خون می‌بارد.

رودریگو عاشق بود. عاشق چهره بلورین و بهشتی رنگ دسدمونا، اشراف زاده و دردانهٔ برابانسیو. یاگو نیز که در رکاب اتلو خدمتگذار بود، از اینکه سرورش "کاسیو" نامی را به معاونت خویش برگزیده و او را که به فکر خویش، برازنده این مقام بوده را دست خالی رها کرده، بسیار آتشین است.

در همین احوال، اتلو و دسدمونا در یک کشتی که در ساحل است درحال عشق‌ورزی هستند و کام دنیا که به رویشان به شیرینی شهد شده‌است. برابانسیو به غفلت در خواب است و از هیچ ماجرا بی‌خبر. دختر نازنینش او را با چشمان نافذش فریب داده‌است و اکنون که در خدمت سرور جدید خویش، اتلو است.

اتلو، جنگاوری دلیر و شجاع‌دل که از بزرگان مغرب بود و در خدمت دولت ونیز. گرد سالمندی بر چهرهٔ او نشسته و سال‌های عمرش که به نشیب گذاشته است. مورد اعتماد همگی ونیز بود و شاه و سناتورها.

دسدمونا، دوشیزه‌ای اشراف زاده از تبار ونیز بود. دختر برابانسیو‌ی قدرتمند که همچون حوریان زیبا بود و دلبرنده از همه. خواستگاران فراوان داشت و اما دل در گروی سردار مغربی نهاد و با او زناشویی کرد.

چگونه شد که سردار مغربی در دام عشق افتاد یا این که چگونه دام عشق را برای زیباروی ونیزی گسترانید؟ همه از دوستی سردار و بزرگ شهر آغاز شد. برابانسیو و اتللو گاه و بی‌گاه می‌نشستند و از تجربیات و جنگاوری‌های اتلو سخن بر زبان می‌راندند؛ از رزم‌ها و بزم‌ها، از نبردهای سخت و خونین و از مرگ دوستان عزیز، از اسارت‌ها و ریاست‌ها؛ و دخترک که به این داستان‌ها علاقه‌مند شده بود. به اتلو هم علاقمند شده بود. خاطرات پر ماجرای اتلو، دسدمونا را به چنگ آورد و دختر شاه‌پریان که دل در گروی سردار داد. خواستگاران همه شکست خوردند و اتلو که پیروزمندانه کام‌های طلایی رنگ عشق را از دسدمونا گرفت و شادمانه‌ای که در دل‌هایشان زبانه‌کشیدن را آغاز نمود. عشق، مهرورزی و مهربانی.

یاگو روباه مکارهٔ داستان همه را حتی زن خویش "امیلیا" را به بازی می‌نهد تا به اندیشه‌های شوم و پلید خویش برسد. به هر طریق ممکن که شده باید همه را، حتی زن زیبای اتلو را از سر راه برداشت و شادکامی را در کام همه به تلخی شرنگ کرد. باید هرگونه که شده به همگان نشان دهم که من لایق معاونت مغربی هستم.

داستان با مطلع کردن پدر دسدمونا ادامه می‌یابد و بلوایی که در انتها با اعترافات خود دسدمونا پایان می‌پذیرد و پدر تازه می‌فهمد که دردانه‌اش عاشق این دلاور است. عشق واقعی دخترک همه را مجاب می‌کند که آن عشق یک عشق پاک است. یک حقیقت شیرین که باید به شیرینی‌اش شاد بود و شادمانی کرد.

جنگی به پیش می‌آید و همین خطیر همه را به بندری در قبرس می‌کشاند. قوای ترک‌های عثمانی در آستانه جنگ، گرفتار طوفان دریا و خشم آسمان می‌گردند و نابود می‌شوند. جنگ آغاز ناشده، پایان می‌یابد. از اینجاست که یاگو با فریبکاری دست به کار می‌شود و همگان را به جان هم می‌اندازد. خوبان را بدان را، همگان را.

بانوی خوش‌دل و مهربان ونیزی، در مظان اتهامی بزرگ قرار می‌گیرد. اتهامی بس گران و ناباورانه، اتهامی که بر هر زن پاک دل معصوم وفاداری، بزرگ‌ترین اتهام‌هاست. اتهامی که اتللوی بی‌خرد بر پاک بانوی خویش زد و احمقانه همهٔ خوبی‌ها و مهربانی‌های او را نادیده گرفت. اتلو‌ی ساده‌دل و دهن‌بین، فریب دغلبازی‌های روباه‌گون یاگو را می‌خورد و فقط به استناد یک دستمال که خود به دسدمونا، به عشق خویش، بخشیده بود و یاگو با زیرکی و همدستی زن بی‌خبر خود آن را از قصر به اتاق خواب کاسیو برده بود، به زن وفادار خود شک می‌کند، به یقین می‌رسد و دستور قتل هردو را به یاگو می‌دهد.

یاگو دوست شکست‌خوردی خویش را می‌شوراند و به جان کاسیو می‌اندازد. رودریگو هم که با بازی‌های مکارانهٔ افسر پرچمدار دلاور مغربی، یاگو، به جان کاسیو افتاده است، در کشاکش نبردی در تاریکی شب‌های کوچه‌های قبرس که به تاریکی درون یاگوها و رودریگوهاست، گرفتار آمد و معاون سردار را به شدت مجروح می‌کند و کاسیو هم که شمشیرباز قابلی است ضربات او را پاسخ می‌گوید و هردو زخمی بر زمین می‌افتند. ناله می‌کنند و طلب کمک دارند از دیگران.

اتللو نیز که با نادانی تمام به عشق واقعی همسر زیبایش شک کرده‌است و به یقین رسیده، در نبردی ناجوانمردانه با وجدانش، یک طرفه به قاضی می‌رود و دسدمونای معصوم را به هرزگی با کاسیو متهم می‌کند و محکوم. او، آن فرشته زمینی را با دستان زمخت خویش در بستر خفه می‌کند. در بستری که به تازگی با هم درآمیخته بودند و شادمانه کام‌های عشق را از لبان یکدیگر می‌گرفتند. بستری که به ملافه‌های شب عروسی مزین شده بود. آخرین بوسه را از لبان دسدمونا می‌گیرد و دستش را تاوقتی که دخترک جان در بدن دارد بر گرداگرد گلوی کوچکش حلقه می‌کند و او را می‌کشد.

نه چندان بعد همه چیز روشن می‌شود. همچون روز وقتی که از پس شب می‌آید. زن نادان یاگو و خدمتگذار دسدمونا، تازه می‌فهمد که دستمالی که در قصر یافته بود و به همسرش داده‌بود باعث مرگ بانویش شده‌است، شوهر نامردش که همه را به بازی داده‌است، متهم اصلی است و باید که مجازات گردد. او بوقلمون‌وار دوستی می‌کرد با همه در حالی که دشمنترین دشمنانشان بود.

اما یاگو از این هم بدتر بود. زن خویش را با شمشیر از نیام درآمده می‌کشد و می‌گریزد. ولی نمی‌داند که هیچ کس نمی‌تواند که از شمشیر بران عدالت فرار کند. عاقبت به دام ماموران می‌افتد و در محضر اربابش، اتلو، لب به سخن می‌گشاید و همه را غافلگیر می‌کند. همه که تا آن زمان او را به خوبی و دانایی می‌شناختند، تازه پی به وجود اهریمنی‌اش می‌برند و شیطان درونش که دیر بر همگان نماین می‌گردد. اتلو اکنون تازه بر ناروایی اعمالش پی‌می‌برد، اما دیگر خیلی دیر شده بود. فرشتهٔ ونیزی زیبا چهره را با همین دستان خودش کشته بود و دیگر هیچ چیز نمی‌توانست او را التیام بخشد؛ پس خویشتن را با کاردی که در لباسش پنهان نموده می‌کشد. در آخرین لحظه‌های حیات نعشش بر روی جنازه دخترک معصوم می‌افتد. از لبان او برای آخرین بار کامی می‌گیرد و بدرود حیات می‌کند. یاگو نیز به دست عدالت سپرده می‌شود تا این که در زیر شکنجه‌های ناتمام به ملعونی رفتارهای خویش واقف گردد.

زن جوان خوش‌دل، قربانی هوس‌رانی‌های قدرت و نادانی و دهن‌بینی شوهرش می‌گردد. عشق شیرینش به باد می‌رود. معشوقه‌اش به او، به او که او را می‌پرستید، عشقش را می‌پرستید، به او بهتان می‌زند و ناجوانمردانه‌تر او را در بستر خویش غرقه می‌کند. غرقه به امواج خروشان اندیشه‌های ناپختهٔ ناپاک و آتش افکار خصمانه‌ای که دیگران در درونش روشن کرده‌بودند و او نتوانسته بود که آنها را خاموش کند.

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
 

پست مدرنيسم واژه يا به بيان دقيقتر، مجموعه عقايد پيچيده اي است كه به عنوان حيطه‌‌‌‌اي از مطالعات آكادميكي از اواسط دهه 80 پديدار گشته‌‌‌است. توصيف پست مدرنيسم دشوار به نظر مي‌‌‌‌رسد، زيرا مفهومي است كه در انواع گسترده‌‌‌‌‌اي از ديسيپلين‌‌‌‌ها و حيطه‌‌‌‌هاي مطالعالتي از قبيل:هنر معماري، موسيقي، فيلم، ادبيات، جامعه‌‌‌شناسي، ارتباطات، مد و تكنولوژي نمايان شده‌‌‌است. دشوار است كه اين مفهوم را در زمان يا تاريخ خاصي جاي دهيم، زيرا زمان دقيق ظهور پست مدرنيسم مشخص نيست. شايد آسانترين راه براي آغاز انديشيدن در مورد پست مدرنيسم، انديشيدن در مورد مدرنيسم باشد، جنبشي كه بنظر مي‌‌‌رسد پست مدرنيسم، از آن ظهور كرده‌‌‌است. مدرنيسم، دو گونه تعريف دارد كه اين دو جنبه به درك پست مدرنيسم، مرتبط مي شود. اولين جنبه يا تعريف از مدرنيسم، از يك جنبش زيبايي شناختي كه بطور كلي مدرنيسم ناميده‌‌‌مي‌‌شد، نشات مي‌‌‌‌گيرد. اين جنبش تماما با انديشه‌‌هاي غربي قرن بيستم در مورد هنر همسان است. (گويا علائم در حال ظهور آن را، مي‌توان در قرن نوزدهم هم يافت)همان طور كه مي‌‌دانيد، مدرنيسم جنبشي است در هنرهاي تجسمي، موسيقي، ادبيات، و نمايشنامه‌‌‌‌نويسي كه معيارهاي سنتي را در پاسخ به اين پرسش كه ((هنر چگونه بايد شكل بگيرد، استفاده گردد، و چه معنايي داشته‌باشد؟)) ناديده مي‌گيرد.


 شايد آسانترين راه براي آغاز انديشيدن در
 مورد پست مدرنيسم، انديشيدن در مورد
مدرنيسم باشد، جنبشي كه بنظر مي‌‌‌رسد
 پست مدرنيسم، از آن ظهور كرده‌‌‌است.

در دوران اوج گيري مدرنيسم يعني بين سالهاي 1910 تا 1930 چهره‌‌هاي شاخص ادبيات مدرن مانند وولف، جويس، اليوت، استيونز، پروست، مالارمه و رايك، به عنوان پايه‌‌‌گذاران مدرنيسم قرن بيستم، به توصيف مجدد اين امركه «شعر و داستان بايد چگونه باشد و چه كاري مي‌‌تواند انجام دهد؟»، كمك شاياني نموده‌‌اند.
از ديدگاه ادبي ويژگيهاي شاخص مدرنيسم عبارتند از:
1ـ تاكيد برامپرسيونيسم (تأثرگرايي)
* و ذهنيت در نوشتار و هنرهاي تجسمي و تاكيد بيشتر بر چگونگي وقوع امر ديدن يا خواندن يا حتي ادارك در ذات خود، تا تاكيد بر روي آنچه ادراك مي‌‌گردد. نمونه اين امر مي‌‌تواند، جريان سيال ذهن در نوشتن باشد
2ـ جنبشي به دور از واقع‌‌‌نگري آشكار كه توسط راوي سوم شخص داناي كل و ديدگاههاي روايي ثابت و جايگاههاي مشخص اخلاقي پديد مي‌‌آيد. داستانهاي ويليام فاكنر كه داراي چند راوي هستند نمونه‌‌‌اي از اين گونه مدرنيسم هستند.
3ـ تمايز ژانرهايش مبهم است، بنابراين شعر بيشتر نثروار (مانند آثار تي اس اليوت يا اي كامنيگز) و نثر بيشتر شعر گونه است (مانند آثار وولف و جويس)
4ـ تاكيد بر روي اشكال مجزا، روايتهاي ناپيوسته و كولاژهايي
* از موضوعات مختلف كه اتفاقي به نظر ميرسد
5- گرايشي به سمت انعكاس‌‌‌‌پذيري يا ناخود‌‌‌آگاه كه مرتبط با محصول آثار هنري است. بنابراين هر قطعه توجه ما را به جايگاه خاص خودش به عنوان يك دستاورد يا مانند چيزي كه توسط روشهاي گوناگون ساخته شده و بكار مي‌رود، جلب مي‌‌كند.
6ـ رد زيبايي شناختي  بسيط رسمي، به جانبداري از طرحهاي
مينيماليستي
* (كمينه‌‌‌‌اي) مانند اشعار ويليام كارلوس ويليامز و رد تئوريهاي رسمي زيبا‌‌شناختي در مقياسي گسترده به جانبداري از كشف و شهود در خلق اثر.
7
- رد تمايزات ميان فرهنگهاي والا و پايين و عامه‌‌‌پسند در گزينش موادي كه سابقاً هنر را شكل مي‌‌داد و هم در روشهاي نمايش، توزيع و كاربر هنر.
پست مدرنيسم هم مانند مدرنيسم از بيشتر اين عقايد پيروي مي‌كند در حاليكه منكر مرز‌‌‌بندي ميان اشكال والا و پايين هنر و تمايزات ثابت ژانري است و تاكيدش بر تقليد *، نقيضه*، كنايه و فكاهي بودن است. هنر و انديشه پست مدرن از انعكاس‌‌‌پذيري، ناخود‌‌آگاهي، از هم گسيختگي و ناپيوستگي (به خصوص در ساختار‌‌‌ هاي روايي)، ابهام و تقارن زماني حمايت كرده و بر موضوعاتي عاري از مفاهيم انساني و فاقد ساختار و ثبات تاكيد مي‌‌ورزد.
اين گونه بنظر ميرسد كه پست مدرنيسم در اين روشها بسيار شبيه مدرنيسم است، با اين حال درباب نگرش , مدرنيسم با بسياري از اين گرايشات متفاوت است.به عنوان مثال مدرنيسم به اين سو گرايش دارد كه نمايي پراكنده از ذهنيت انسان و تاريخ نشان دهد («زمين هرز » ‌‌‌اليوت يا  «به سوي فانوس دريايي»  وولف را به خاطر بياوريد)، اما اين پراكندگي را به عنوان امري تراژيك مينماياند، چيزي كه به عنوان يك نقصان، بايد بر آن تاسف خورد و برايش سوگواري كرد..
بسياري از آثار مدرن در تلاشند تا از اين ايده دفاع كنند كه آثار هنري مي‌‌تواند سبب ايجاد وحدت، انسجام و معنا در زندگي گردد، امري كه در زندگي مدرن امروز، بيش از هر چيزي گم شده‌‌است و هنر همان كاري را مي‌‌كند كه بسياري از نهادهاي انساني قادر به انجامش نيستند.
در مقام مقايسه، پست مدرنيسم از ايده پراكندگي و موقتي بودن و فقدان انسجام حسرت نميخورد بلكه بيشتر آن را مي‌‌‌ستايد:«جهان بي‌‌معناست؟ پس بياييد وانمود نكنيم كه هنر ميتواند بدان معنا بخشد، بياييد تنها با چرنديات بازي كنيم!». شيوه ديگر نگريستن به رابطه ميان مدرنيسم و پست مدرنيسم به آشكار شدن تعدادي ازاين تمايزات كمك مي‌كند، بر طبق نظريه فردريك جيمسون، مدرنيسم و پست مدرنيسم اشكالي فرهنگي هستند كه مراحل خاصي از سرمايه‌‌داري را دنبال مي‌كنند
.مرحله اول، سرمايه‌‌داري كه از قرن هيجدهم تا اواخر قرن نوزدهم در كشورهاي اروپاي غربي، انگلستان و ايالات متحده (و تمام حيطه‌‌هاي تحت نفوذشان) به وقوع پيوست. اولين مرحله به گونه‌اي خاص به پيشرفتهاي تكنولوژيكي يعني موتور بخار و زيبا‌شناختي يعني رئاليسم مرتبط مي‌‌باشد.
مرحله دوم، از اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بيستم (در زمان جنگ جهاني دوم به وقوع پيوست، اين مرحله يعني سرمايه‌‌داري انحصار طلبانه، كه با موتورهاي الكتريكي و موتورهاي احتراقي داخلي و مدرنيسم مرتبط اند. مرحله سوم، مرحله‌‌اي است كه هم اكنون در آن قرار داريم يعني مرحله سرمايه‌‌‌‌داري چند مليتي و مصرفي كه


مدرنيسم عموما به جنبش‌‌هاي گسترده زيبا‌شناختي
 در قرن بيستم و مدرنيته به مجموعه‌‌‌اي از عقايد فلسفي سياسي و اخلاقي كه پايه‌‌گذار جنبه زيبا‌‌‌شناختي مدرنيسم هستند اشاره مي‌كند

تاكيدش بيشتر بر روي بازار‌يابي، فروش و مصرف كالا است و نه توليد آن!، و ارتباطي تنگاتنگ با تكنولوژي هسته‌‌‌اي و الكتريكي وپست مدرنيسم دارد. همانند توصيف جيمسون از پست مدرنيسم به عنوان سبك توليد و تكنولوژي، دومين مرحله يا توصيف از پست مدرنيسم، بيشتر از تاريخ و جامعه‌شناسي نشات مي گيرد تا از ادبيات و تاريخ هنر! اين رهيافت، پست مدرنيسم را به عنوان يك شكل كامل اجتماعي يا مجموعه‌‌‌اي از نگرش هاي جامعه‌‌‌‌شناختي_تاريخي مي‌نامد، به بيان دقيقتر، اين روش بيشتر پست مدرنيته را با مدرنيته مقايسه مي‌كند تا پست مدرنيسم را با مدرنيسم !
   اما فرق اين دو در چيست؟

مدرنيسم عموما به جنبش‌‌هاي گسترده زيبا‌شناختي در قرن بيستم و مدرنيته به مجموعه‌‌‌اي از عقايد فلسفي سياسي و اخلاقي كه پايه‌‌گذار جنبه زيبا‌‌‌شناختي مدرنيسم هستند اشاره مي‌كند
مدرنيته  قدمت بيشتري از مدرنيسم دارد. عنوان مدرن كه اولين‌بار در جامعه‌شناختي قرن هفدهم بكار برده شد به معناي متمايز ساختن دوره كنوني از دوره پيشين كه دوره عتيق ناميده مي‌شد، است.
محققان هميشه بر سر زمان دقيق آغاز دوره پست مدرنيسم و چگونگي تمايز ميان آنچه مدرن هست و آنچه مدرن نيست، بحث و مجادله داشته‌‌اند. اينگونه بنظر مي‌رسد كه هر بار مورخين خواسته‌‌‌اند به تاريخ دوره مدرن دست يابند، گويي در تمام دفعات، مدرنيسم در تاريخ پيشتري وجود داشته‌است. اما عموما دوران مدرن با عصر روشنگري اروپايي كه اساسا قرن هيجدهم شروع شد، مرتبط است.
(ديگر عناصر تاريخي نمايانگر انديشه روشنگري به دوران رنسانس يا پش از آن باز مي‌كردد.) بنابراين، مي‌توان ادعا كرد كه انديشه و ادبيات روشنگرانه با آغاز قرن هيجدهم آغاز شد.
من تاريخ دوران را از سال 1750 محاسبه مي‌‌كنم، زيرا دكتراي خود را از رشته‌‌‌‌اي در دانشگاه استانفورد كه انديشه و ادبيات مدرن ناميده مي‌شد و بر آثار پس از 1750 تمركز يافته‌‌‌‌بود، دريافت كرده‌ام. ايده‌‌‌هاي بنيادين روشنگري اساسا همان ايده‌‌هاي بنيادين انسان گرايي است.
مقاله جين فلكس چكيده مناسبي از اين عقايد و مقدمات ارائه مي‌‌دهد ، و اكنون مواردي را به فهرستش مي‌افزايم:
1ـ  خودي با ثبات، منسجم و آگاه وجود دارد. اين خود، خودآگاه و عقلاني و مستقل و جهانشمول مي‌‌‌‌باشد و هيچ شرايط فيزيكي نمي‌تواند بطور بنيادين بر عملكرد اين خود تاثير بگذارد.
2ـ اين خود، خود و جهان اطرافش را از طريق علت يا عقلانيت باز مي‌‌شناسد و به عنوان بالاترين شكل كاركرد ذهني و تنها شكل عيني برآورد مي‌شود.
3ـ اين شيوه از آگاهي كه توسط خود عقلاني عيني به وجود مي‌‌آيد علم ناميده مي‌شود كه مي‌‌تواند حقايق جهاني را در مورد دنيا، مستقل از جايگاه بخصوص شخص آگاه ارائه دهد
4ـ  اين آگاهي كه توسط علم بوجود مي‌ايد حقيقت ناميده مي‌شود و پايدار است.
5ـ آگاهي يا حقيقتي كه توسط علم ايجاد مي‌شود (بوسيله خود عقلاني عيني)، همواره ما را به سوي پيشرفت و كمال رهنمون مي‌سازد. تمام نهادها و راهكارهاي انساني توسط علم (علت/عينيت) تحليل و بسط مي‌‌‌يابند.
6ـ  علت چيزي نيست جز قضاوت نهايي در مورد امري كه حقيقي و نتيجتاّ درست و خوب (قانوني و اخلاقي) است. آزادي دربردارنده مفهوم اطاعت از قوانيني است كه بر آگاهي مكشوف بوسيله علت منطبق است.
7ـ  در جهاني كه توسط علت اداره مي‌‌شود، امر حقيقي هميشه همسان خوب و صحيح و زيبا است و بنابراين تعارضي ما بين آنچه صحيح و آنچه حقيقي است وجود ندارد.
8ـ   بنابراين علم به عنوان الگويي براي كليت يا جزء جزء اشكال مفيد آگاهي مطرح ميگردد. علم بيطرف و عيني است. دانشمنداني كه آگاهي را توسط توانائيهاي عقلاني بيغرضانه خويش پايه مي‌‌گذارند، بايد در جستجوي قوانين علي آزاد باشند و توسط دغدغه‌‌‌‌‌‌‌هايي چون پول و قدرت وسوسه نشوند.
9ـ  همچنين، زبان يا شيوه بياني كه در راه ايجاد و اشاعه علم بكار گرفته مي‌‌‌شود بايد، عقلايي باشد .زبان براي عقلاني بودن بايد واضح، و كاردكردش تنها بايد نماياندن جهاني واقعي يا ادراك‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذير باشد كه اذهان عقلايي رويت مي‌‌‌نمايند. و بايد ارتباطي عيني و ثابت بين موضوعات تفهيمي و كلماتي كه آنان را مينمايند (مابين دليل و مدلول) وجود داشته‌‌‌‌باشد.
همانطور كه مي‌‌دانيد، شماري از مقدمات بنيادين انسانگرايي يا مدرنيسم هستند كه عملا تمام ساختارها و نهادهاي اجتماعي ما را اعم از دموكراسي، قانون، دانش، الهيات و زيبايي‌‌‌‌‌شناسي توجيه و تشريح مي‌‌‌‌‌كنند.
مدرنيته اساسا در مورد نظم و عقلانيت و عقلايي شدن است كه نظم را از پس بي‌نظمي خلق مي‌‌‌‌كند و پيش فرض آن اين است كه هر چه عقلانيت بيشتري خلق گردد به نظم بيشتري مي‌‌انجامد و هر چه جامعه‌‌‌‌اي نظم يافته‌‌‌‌‌‌تر باشد، كاركرد بهتر و عقلاني‌‌‌‌‌تري خواهد داشت.
بدين دليل، مدرنيته به دنبال جستجوي تمام سطوح فزاينده نظم است و جوامع مدرن پيوسته مراقب هر چيزي كه بي‌‌‌‌نظمي خوانده مي ‌‌‌شود و مي تواند در نظم خلل ايجاد كند هستند. پس جوامع مدرن پيوسته بر ايجاد تضادي مضاعف بين نظم و بي‌‌‌نظمي تكيه مي‌كنند تا بتوانند بر ارجحيت نظم تاكيد ورزند اما براي انجام اين كار بايد چيزهايي نماينده بي‌‌‌نظمي باشند. بنابراين جوامع مدرن بايد مرتبا بي‌نظمي ايجاد كنند. در فرهنگ غربي اين بي‌‌نظمي به ديگري تعبير مي شود كه در ارتباط با ديگر تضادهاي ثنايي (دو گونه‌‌‌‌‌اي) توصيف مي‌گردد. پس هر چيزي كه غير سفيد، غير مذكر و ناهمجنسگرايانه و غير بهداشتي و غير عقلاني و
……باشد، بخشي از اين بي‌نظمي مي‌‌‌‌گردد و بايد از جامعه مدرن عقلاني حذف گردد.
راههايي كه جوامع مدرن به سمت ايجاد گروههايي تحت عنوان نظم و بي نظمي طي مي‌‌كنند بايد همصدا با كوشش در جهت نيل به ثبات باشد.
فرانسوا ليوتار ‌تئوريسيني كه آثارش را سايروپ در مقاله‌‌‌‌اش در مورد پست مدرنيسم تشريح كرده، ثبات را با انديشه تماميت يا يك نظام تماميت يافته، يكسان مي‌‌پندارد.
تماميت و ثبات و نظمي كه ليوتار از آنها سخن مي گويد در جوامع مدرن از طريق مفاهيم فراروايتها يا روايت اصلي


جوامع مدرن بر اين انديشه تاكيد مي‌‌كنند كه علت هميشه به معلول اشاره دارد و واقعيتها در معلول ها اسكان مي‌‌‌يابند. بهر حال در پست مدرنيسم، تنها علت‌‌‌ها هستند كه وجود دارند و تفكر وجود هر گونه واقيعت ثابت و جاودانه واين تفكر كه معلولي وجود
 دارد كه علت بدان اشاره مي‌كند، محو مي‌گردد.

 حفظ مي‌شود، يعني داستانهايي كه خود يك فرهنگ براي راهكارها و باورهاي خود نقل مي‌كند. مثلاً يك فراروايت در فرهنگ آمريكايي اين داستان مي‌تواند باشد كه دموكراسي، روشنگرانه‌‌‌‌ترين (عقلاني‌‌‌ترين) شيوه حكومت است و سرانجام به سعادت عالمگير انسان منجر خواهد شد.
بنا بر سخنان ليوتار هر گونه سيستم عقيدتي يا ايدئواوژيكي، فراروايتهاي خاص خود را دارد.
به عنوان مثال، فراروايت ماركسيسم اين ايده است كه سرانجام، سرمايه‌‌‌داري از درون متلاشي خواهد‌شد و يك دنياي آرماني سوسياليستي شكل خواهد‌‌‌‌گرفت.
احتمالاً شما فراروايتها را به عنوان نوعي از فراتئوري يا فرا ايدئولوژي تلقي مي‌‌‌‌كنيد. يك ايدئولوژي كه ايدئولوژي ديگر را توصيف مي‌كند! (مانند ماركسيسم) و داستاني است كه براي توصيف نظامهاي عقيدتي موجود، روايت ميگردد.
ليوتار مي‌گويد كه تمام جوانب جوامع مدرن كه دربردارنده علم، به عنوان شكل اصلي آگاهي هستند، به چنين فراروايتهايي متكي اند. بنابراين پست مدرنيسم نقد فراروايت هاست و گونه‌اي آگاهي است كه چنين روايتهايي به آن در پوشاندن تناقضات و ناثباتي هاي جدايي‌‌‌‌ناپذير موجود در هر سازمان يا راهكار اجتماعي، كمك مي‌كنند. به بيان ديگر، هر گونه تلاش براي ايجاد نظم، هميشه ميزان يكساني از ايجاد بي‌‌‌نظمي را مي‌‌طلبد.
اما يك فراروايت، شكل‌‌گيري اين گروهها (گروههاي بي‌‌‌‌نظمي) را با توضيح اينكه بي‌نظمي واقعاً هرج و مرج و بد، و نظم واقعاً بخردانه و خوب است، مي‌پوشاند.
پست مدرنيسم در رد فراروايت ها از حمايت روايتهاي كوچك سود مي‌برد، روايتهايي كه بيشتر به توصيف راهكارهاي كوچك و حوادث محلي مي‌پردازد تا مفاهيمي در مقياس گسترده عالمگير يا جهاني!

روايتهاي كوچك پست مدرنيسم هماره وابسته به موقيعت، موقتي، اتفاقي ميباشد و هيچ گونه ادعايي مبني بر جهانشمولي، حقيقت، علت يا ثبات ندارند.
 جنبه ديگر انديشه روشنگري يعني بخش پاياني 9 نكته مزبور، ايده‌‌‌‌اي است كه زبان را مفهومي واضح و كلمات را تنها به عنوان نماينده افكار و اشيا باز مي‌‌شناسد و معتقد است كه كلمات هيچ گونه كاركردي فراسوي اين امر ندارند. جوامع مدرن بر اين انديشه تاكيد مي‌‌كنند كه علت هميشه به معلول اشاره دارد و واقعيتها در معلول ها

اسكان مي‌‌‌يابند. بهر حال در پست مدرنيسم، تنها علت‌‌‌ها هستند كه وجود دارند و تفكر وجود هر گونه واقيعت ثابت و جاودانه واين تفكر كه معلولي وجود دارد كه علت بدان اشاره مي‌كند، محو مي‌گردد. به بيان دقيق‌‌‌‌‌‌تر، در جوامع پست مدرن، تنها سطوحي بدون عمق موجود است، تنها علت هايي بدون معلول!! شيوه‌‌‌‌‌اي ديگر براي طرح اين موضوع بر طبق نظريه جين بادريلارد وجود دارد و آن مفهوم اين است كه در جامعه پست مدرن، اصلي وجود ندارد و تنها كپي‌‌‌‌هايي از آن (اصل) موجود است كه او آنها را تصوير يا پيكره مي‌‌نامد.
به عنوان مثال، در مورد نقاشي و پيكر تراشي بينديشيد! جايي را تصور كنيد كه كار اصلي ونگوك موجود باشد و

همان طور هزران نسخه كپي شده از آن، با اين حال اثر اصلي همان است كه بالاترين ارزش را دارد (خصوصا ارزش پولي!)، در حال آن را با سي دي يا نوارهاي موسيقي مقايسه كنيد كه در آن مانند نقاشي، نسخه اصل يا ضبط شده‌اي كه به ديوار آويخته شود يا در گاو‌‌صندوق نگهداري گردد وجود ندارد، بلكه ميليونها نسخه كپي شده از آن وجود دارد كه همه آنها يكسان اند و به قيمت تقريباً مشابهي فروخته مي‌‌شوند.
گونه ديگري از پيكره يا تصوير بادريلارد مي‌تواند مفهوم واقيعت مجازي باشد. واقيعتي كه توسط تقليد ايجاد شده‌است كه در آن هيچ گونه اصلي وجود ندارد. همچنين اين مفهوم در بازيها و شبيه سازيهاي رايانه‌اي جلوه مي‌يابد، و بالاخره پست مدرنيسم با سئوالاتي در مورد سازمان آگاهي مرتبط مي‌شود، در جوامع مدرن، آگاهي با علم يكسان دانسته‌مي‌‌‌شود و با اشكال روايي مقابله مي‌‌‌‌‌‌گردد.
علم، شكلي خوب از آگاهي است و اشكال روايي، بد، ابتدايي و غير عقلاني است (و بنابراين به زنان، بچه‌‌‌ها و انسانهاي بدوي و ديوانگان) مربوط مي‌باشد. بهر صورت، آگاهي تنها براي خودش سودمند است. بنابراين شخص از طريق آموزش به آگاهي دست مي‌يابد تا بطور كلي شخصي آگاه و تحصيل كرده گردد. اين امر، دقيقاً هدف آموزش هنرهاي آزاد است.
با اين حال، در جوامع پست مدرن، آگاهي نقش كاربردي مي‌‌‌يابد. شما چيزهايي را مي‌آموزيد، نه فقط براي اينكه آن را بدانيد، بلكه آن آگاهي را بكار ببريد.
همان گونه كه سايروپ در كتاب خود متذكر مي‌شود:سياست آموزشي امروزين بيشتر بر مهارتها و آموزش تاكيد مي‌ورزد تا بر آرمانهاي مبهم انسانگرايانه در مورد آموزش!
اين امر بخصوص به بحراني براي فارغ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌التحصيلان انگليسي (مليت انگليسي) بدل گشته كه با مدركشان چه كاري مي‌توانند بكنند؟
آگاهي نه تنها در جوامع پست مدرن توسط كاربردش توصيف شده، بلكه اين آگاهي بيشتر از جامعه مدرن توزيع، ذخيره و به گونه متفاوتي طبقه‌‌‌‌‌بندي شده‌است.
خصوصاً ظهور تكنولوژي الكتريكي رايانه‌‌اي، انقلابي را در روشهاي ايجاد و توزيع و استفاده از آگاهي در جامعه ما (آمريكا) ايجاد كرده‌‌‌است (در واقع شايد بتوان گفت كه پست مدرنيسم به بهترين وجه، بوسيله ظهور تكنولوژي رايانه‌‌‌‌‌اي كه در دهه 1960 آغاز شد, توصيف گشته  و بدان مربوط شده و به صورت نيرويي غالب در تمام ابعاد زندگي اجتماعي در آمده است! )
در جوامع پست مدرن هر آن چه نتواند توسط رايانه به قسمتي قابل تشخيص درآيد، به بيان ديگر، هر آنچه كه قابل اندازه‌‌گيري نباشد. مفهوم آگاهي از آن سلب خواهد‌‌شد. در اين الگو متضاد آگاهي، جهل نيست حتي اگر چه اين امر،الگويي مدرن و انسانگرايانه باشد، اما بيشتر به بي‌‌نظمي تعبير مي شود.

هر آنچه شرايط گونه‌اي از اين آگاهي را نداشته باشد به بي‌نظمي تعبير مي‌گردد و امري است كه درمحدوده اين نظام، غير قابل شناسايي است.
ليوتار مي‌گويد: پرسش مهمي كه براي جوامع پست مدرن مطرح است، شخصي است كه تصميم مي‌گيرد كه چه چيزي آگاهي و چه جيز بي‌نظمي است؟ و همچنين فردي كه درباره مقتضيات تصميم اتخاذ مي‌كند. چنين تصميماتي كه بايد در مورد آگاهي اتخاذ گردد، خصايص انسانگرايانه و مدرن گذشته را مانندسنجش آگاهي به مثابه حقيقت (خصيصه تكنيكي آن) يا به مثابه نيكي يا عدالت (خصيصه اخلاقي آن) يا زيبايي (خصيصه زيباشناسي) شامل نمي‌شود. به بيان دقيقتر، ليوتار مي‌گويد:آگاهي الگويي از يك بازي زباني را دنبال مي‌كند، همان‌طور كه توسط ويتگنشتاين مطرح شده است. (براي كساني كه به اين بحث علاقه‌مند سايروپ توصيف بسيار خوبي از اين مفهوم در مقاله خويش ارائه كرده است).
پرسش‌هاي بيشماري هستند كه بايد درباره پست مدرنيسم مطرح شوند، يكي از مهمترين پرسش ها در مورد


ليوتار مي‌گويد: پرسش مهمي كه براي جوامع پست مدرن مطرح است، شخصي است كه تصميم مي‌گيرد كه چه چيزي آگاهي و چه جيز بي‌نظمي است؟ و همچنين فردي كه درباره مقتضيات تصميم اتخاذ مي‌كند. چنين تصميماتي كه بايد در مورد آگاهي اتخاذ گردد، خصايص انسانگرايانه و مدرن گذشته را مانندسنجش آگاهي به مثابه حقيقت (خصيصه تكنيكي آن) يا به مثابه نيكي يا عدالت (خصيصه اخلاقي آن) يا زيبايي (خصيصه زيباشناسي) شامل نمي‌شود.

سياستي است كه متضمن پست مدرنيسم است؛ به بيان ساده‌تر اين پرسش مطرح است كه آيا اين جنبش كه به سمت تجربه طلبي، محلي بودن، كنش و بي‌ثباتي متمايل مي‌گردد امري است خوب است يا بد؟ پاسخهاي بسياري در جامعه معاصر ما (آمريكا) به اين سئوال وجود دارد. با اين همه، ميل بازگشت به دوران پيش از پست مدرنيسم (دوره مدرن/انسان‌گرايي/انديشه روشنگري) در گروههاي محافظه كار سياسي، مذهبي و فلسفي مشهود است. در واقع بنظر مي‌رسد، يكي از نتايج پست مدرنيسم بر آمدن بنياد گرايي مذهبي به عنوان شكلي از مقاومت است كه در برابر زير سئوال بردن فرا روايتهاي مذهبي قدم علم كرده است. اين رابطه بين انكار پست مدرنيسم و محافظه‌كاري يا بنياد گرايي ممكن است به توصيف اجزاي اين امر بپردازد كه چرا اظهارات پست مدرنيسم در مورد تجزيه طلبي و چندگونگي به جذب ليبرالها و راديكالها گرايش دارد. همانگونه كه سايروپ و فلكس و باتلر خاطر نشان كرده‌اند، اين امر به سهم خود دليلي است كه چرا تئورسين هاي فمينيست, پست مدرنيسم را اين گونه جذاب يافته‌اند.

بهرصورت ، اگر از سطحي ديگر بنگريم، اين گونه بنظر مي‌رسد كه پست مدرنيسم جايگزين هايي را براي پيوستن به فرهنگ جهاني مصرف ارائه مي‌دهد كه در آن ملزومات و اشكال آگاهي توسط نيروهايي كه فراسوي نظارت فردي است، پيشنهاد مي‌گردد.
اين جايگزين‌ها بر انديشيدن به اجزاي كنش‌ها و كشمكشهاي اجتماعي به عنوان اموري ضرورتاً محلي، محدود و جزيي اما موثر، تمركز يافته‌اند.
سياستهاي پست مدرن با كنار نهادن فرا روايتها ( مانند آزادي تمام طبقات كارگري) و تاكيد بر روي اهداف محلي خاص (مانند گسترش مراكز روزانه نگهداري اطفال براي مادران كارگر در جامعه خودتان) راهي را براي تئوريزه كردن موقعيتهاي محلي، به گونه‌اي انعطاف‌پذير (سيال) و غيرقابل پيشگويي پيشنهاد مي‌نمايد حتي اگر اين امور از روندي جهاني تأثير پذيرفته باشند! بنابراين، شعار سياستهاي پست مدرن به بهترين وجه اين امر مي‌تواند باشد:«جهاني فكر كنيد! محلي عمل كنيد! و نگران هيچ گونه طرح بزرگ و جامعي نباشد!».

 

 

واژگان:

(1)امپرسيونيسم (تاثرگرايي):
اين اصطلاح به احتمال قوي از نام تابلوي نقاشي «كلود مونه» به نام امپرسيون (تأثر):برآمدن خورشيد (1874) گرفته شده‌‌‌است. امپرسيونيستها نقاشان مكتبي بودند كه بويژه نور توجه داشتند
و مي‌‌خواستند آن امپرسيون فرار را از ديدگاهي ذهني ارائه دهند. آنان به بيان صريح هيچ علاقه‌‌‌اي نداشتند و اثري كه خلق مي‌‌كردند به دريافت بيننده بستگي داشت. اصطلاح امپرسيونيسم كم‌كم به حوزه نقد ادبي كشيده شده است. امپرسيونيسم در بيان تكنيك رمان‌نويسي در نگرش به زندگي دروني شخصيت اصلي به جاي توجه به واقيعت نيز بكار رفته‌‌است. نمونه‌‌‌هاي اين شگرد را در آثار جميز جويس، مارسل پروست، دوروتي ريچارد‌‌سون و وير‌‌‌جينيا وولف به فراواني مي‌‌توان‌‌يافت.

(2)كولاژ:

در زبان فرانسه بمعني چسباندن و وصله كردن است. كاربرد آن در نقاشي است و منظور از آن تصويرهايي است كه از تركيب غيرعادي كاغذ، عكس و چيزهاي مشابه بدست مي‌آيد. وقتي نويسنده مخلوطي از كنايه‌ها و اشارات و نقل قولها و عبارات خارجي را در اثرش به كار مي‌برد اين نوآوري او را كولاژ مي‌ناميم.

(3)مينيماليسم (تقليل‌گرايي):
سبك اصلي ادبي يا دراماتيك مبتني بر كاهش دادن مفرط محتواي اثر به حداقل عناصر ضروري، معمولاً در قالبي كوتاه مثل هايكو، قصار، قطعه كوتاه نمايشي يا تك‌گويي، مشخصه كاهشگري غالباً سادگي و خشكي دايره واژگان يا صحنه نمايش و امساك از گفتار تا حد سكوت است و از پيكر تراشي و نقاشي مدرن عاريه شده است و بويژه در آثار اخير نمايشي ساموئل بكت ديده مي‌شود كه نمايشنامه سي ثانيه‌اي‌اش« نفس» نه شخصيت دارد و نه كلام.

(4)تقليد Pastiche
Pasta
به معناي خمير و چسب است (ايتاليايي) و تقليد چهل تكه‌اي از كلمات، جملات يا عبارت كامل يك يا چند نويسنده مي‌باشد. بنابراين نوعي تقليد است و اگر عمدي باشد ممكن است به صورت نوعي پارودي در آيد.

(5)نقيضه (پارودي):
تقليد كلمات، سبك نگارش، لحن و افكار به نحوي كه تمسخرآميز جلوه كند. اين عمل با اغراق در بعضي جنبه‌ها و كم و بيش با پيروي از شيوه كاريكاتوريستها حاصل مي‌شود. در واقع نوعي تقليد هجوآميز است. شاخه‌اي از هجو است كه به قصد اصلاح و نيز استهزا.

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
  امیر شهابی بازیگر نمایش دارا وسارا به آسمان پر کشید

در حادثه توفان روز یکشنبه مورخه۱۱/۹/۱۳۸۶امیر شهابی بازیگر نقش دارا بر اثر سقوط درخت درگذشت پیکر پاک این جوان ناکام روز بعد در گلزار اهواز با حضور حاج آقا بسی خاسته ریاست محترم اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان،آقای ناصر چنانی سرپرست محترم اداره فرهنگ وارشاد اسلامی شهرستان اهواز ،سید صادق فاظلی ریاست انجمن نمایش اهواز و خیل کثیری از هنرمندان و دوستان وآشنایان به خاک سپرده شد،به همین مناسبت روز شنبه ۱۷/۹/۱۳۸۶در تالار آفتاب مراسم یادبودی توسط گروه موعود بر پا گردید.

روح شاد و یادش گرامی

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
 
ترجمه: علي مجتهدزاده
كانون غيرانتفاعي هنرهاي جوان(Young Arts) مؤسسه‌اي كاملاً آموزشي است كه در سال 1981 توسط زوج هنرمند تد و لي آريسون در ميامي بنياد نهاده شد. هدف آريسون‌ها از اين عمل، جمع‌آوري استعدادهاي جوان از شهر ميامي و فراهم آوردن امكان آموزش هنري آنان در سطوحي بود كه در حالت عادي در ميامي ممكن نبود. در دوره اول حدود 50 دانش آموز و هنرجو كه دوره دبيرستان را به پايان برده بودند، براي يك كارگاه آموزشي چهار روزه به نيويورك رفتند و در آن جا با هارولد پينتر ملاقات كرده و تمام اين چهار روز را در اختيار او بودند.
اين برنامه به مرور گسترش يافت و علاوه بر سر كشيدن به ديگر هنرها چون موسيقي و بازيگريِ تئاتر و سينما، دامنه اثر خود را از شهر ميامي بسيار فراتر برد. آخرين دوره‌اي كه از برنامه‌هاي هنرهاي جوان در سال جاري ميلادي برگزار شد، كارگاهي چهار روزه با ادوارد آلبي نويسنده آمريكايي و نمايشنامه‌نويس جريان ساز دهه 60 و 70 و ديگر هنرمندان شاخص اين كشور بود. فراموش نكنيم كه 26 سال از شروع اين حركت‌ها گذشته و امسال چهار نفري كه به مرحله آخر راه يافته‌اند، از ميان 140 داوطلبي كه از سراسر ايالات متحده خواستار شركت در برنامه بودند، انتخاب شدند. برنامه آن‌ها فقط ملاقات حضوري با آلبي نبود. مارتين اسكورسيزي كارگردان اسكاري هاليوود و وينتون مارساليس اسطوره زنده نوازندگي ترومپت جز(Jazz) و نيز دزموند ريچارسون رقصنده صاحب نام آمريكايي نيز در اين برنامه قرار داشتند.
برنامه روز اول با ملاقات چهار دانش‌آموز خوش اقبال به نام‌هاي مايكل اوبراين، اشر فرانكفورت، فوبي راش و كريستوفر ولمن با آلبي شروع شد و اين نويسند كهنسال چنان كه انتظارش مي‌رفت، در نشيب عمرش، حرف خود را با بحث درباره زمان و عمر آغاز كرد.
آلبي به 18 سالگي‌اش و زماني مي‌رود كه براي يافتن افق‌هاي جديد در زندگي خود از خانه پدر و مادر ناتني‌اش گريخته بود. آن‌ها سرپرستي او را در كودكي پذيرفته بودند، اما همين امر به آن‌ها امكان مي‌داد كه درخواست‌هاي غيرقابل ردي از آلبي جوان داشته‌ باشند؛ رفتن به مدرسه نظام و گذراندن تمام وقت در خانه، آينده روشن و هيجان انگيزي را براي آلبي كه دغدغه و رويارويي جز شاعر شدن در ذهن نداشت، تصوير نمي‌كرد. او از خانه گريخت و زندگي مستقلي را آغاز كرد و در همان ابتداي راه، خود را بر در خانه دبليو. اچ. اودن يافت. نويسنده و شاعري كه هميشه مورد احترام و ستايش آلبي بوده و همواره از او به عنوان بزرگترين نمايشنامه‌نويس زنده امريكا ياد مي‌كند. آلبي كهنسال با يادآوري خاطره لبخندي به لب آورده و چنين مي‌گويد:«18 سالم بود و مطمئن بودم كه شاعر بزرگي مي‌شوم. وقتي زنگ خانه اودن را مي‌زدم، فقط به همين مسأله فكر مي‌كردم. سن بدي است كه آدم در آن به همه چيز شك مي‌كند و هيچ مسأله‌اي برايت ثابت نيست. در چنين شرايطي كاغذهايي كه توي دستم عرق كرده بودند، تنها چيزهايي در دنبا بودند كه به آن‌ها اعتماد و اطمينان داشتم. وقتي اودن در را باز كرد، فقط توانستم با عجله و هيجان براي هفته بعدش با او قرار بگذارم و وقتي در را بست تا اتاق كوچكي كه اجاره كرده بودم، دويدم. هفته بعد‌ دوباره دم در خانه اودن ظاهر شدم. مرا به داخل خانه برد و دو ساعت تمام برايم از شعرهايي كه نوشته بودم، حرف زد.»
در ادامه آلبي از اعتماد و يقييني كه در دل نويسنده، او را به نوشتن وامي‌دارد مي‌گويد:«به گمان او هر كس اين صدا را در زندگيش مي‌شنود، اما كمتر كسي به آن گوش فرامي‌دهد؛ ندايي كه مانند الهام‌، شيوه و آينده يك انسان را به او نشان مي‌دهد.»
آلبي چنين توضيح مي‌دهد:«وقتي اين صدا به شما مي‌گويد كه يك نويسنده‌ايد، نبايد به آن شك كنيد. من نمي‌دانم كدام يك از شما چهار جوان اين ندا را در خود شنيده‌ايد، اما مي‌دانم كه زمان آن اصلاً مهم نيست. جورج برنارد شاو اين صدا را در 42 سالگي شنيد. او قبل از آن براي روزنامه‌ها نقد موسيقي مي‌نوشت و اولين نمايشنامه‌اش را در 42 سالگي نوشت. البته نمونه ديگري مثل موتزارت هم داريم كه در چهار سالگي درك كرد كه راهش به سوي آهنگسازي، مسيري محتوم است. البته او استثنايي بوده كه ديگر تكرار نمي‌شود، اما فقط بدانيد كه ممكن است در هر سني اين يقين و ندا به سراغتان بيايد.»
او خود نوشتن را از هشت سالگي و با سرودن شعر آغاز كرد. شعر براي او مفري براي رها شدن از فضاي نوانخانه و بعدتر خانه اولياي ناتني‌اش بود. مدتي بعد او در سال‌هاي نوجواني دو رمان نوشت كه خود آن‌ها را بد، غير قابل تحمل و بسيار بلند وصف مي‌كند؛ آن قدر بد كه آن‌ها را با خود به كتابخانه عمومي نيويورك برد و لابه‌لاي كتاب‌ها گمشان كرد. اما عشق نوشتن همچنان او را رها نكرد و ديوانه‌وار مي‌نوشت. پيرمرد در مورد آن روزها مي‌گويد:«وقتي 20 ساله بودم به ديدن تورنتون وايلدر مي‌رفتم و يك وانت پر از نوشته‌هايم را برايش بردم. آن زمان وايلدر الكلي بود، اما به حرف من گوش كرد و نوشته‌هايم را هم خواند. نوشتن نمايشنامه را هم او، اول بار در زندگيم به من پيشنهاد كرد. البته چندان هم پيشنهاد نبود؛ چون او كه كاملاً سرش گرم شده بود، ناگهان ايستاد و گفت:«من راه جلو پات نمي‌ذارم بچه! دارم مي‌بينم كه تو نمايشنامه‌نويسي. بنويس! اما براي من خيلي طول كشيد تا به حرف وايلدر اعتماد و ايمان بياورم. اين جا بود كه مرحله دوم الهام در زندگيم شروع شد.»
آلبي اين مرحله دوم را الهام ثانويه مي‌نامد. به گفته او لحظه‌اي در زندگي هست كه باز بر ذهن هر نويسنده فرود مي‌آيد و او ناگهان با كشف و شهود در مي‌يابد كه چگونه نويسنده‌اي است و بايد چه چيزي بنويسد. به گفته او شاخص و ملاك تشخيص در اين دوره، حس قلبي غير قابل اشتباهي است كه هر نويسنده و آدمي در صورت ‌روراست‌ بودن با خود، آن را در درون دارد:«من هيچ وقت به طور عميق احساس شاعر بودن نداشتم، فقط شعر مي‌نوشتم. ‌هشت سال طول كشيد تا با خودم روراست شدم و باور كردم كه شاعر نمي‌شوم. اولين نمايشنامه عمرم را همان موقع نوشتم. به گمانم هيچ وقت ممكن نبود كه زودتر از آن شروع كنم؛ چون بايد تمام اين مراحل به سرم مي‌آمد و مي‌گذشت تا خودم را پيدا كنم.»
اولين نمايشنامه‌اي كه آلبي نوشت"داستان باغ وحش" بود. اولين نمايشنامه را در عرض سه هفته در سال 1958 تمام كرد و هنوز در گير و دار فراهم كردن شرايط اجراي آن بود كه منتقدي در نيويورك استعداد او و متن حيرت انگيزش را ستود. اين باعث شد كه"داستان باغ وحش" در آف ـ برادوي اجرا شود و مثل ديناميتي قوي كل تئاتر آمريكا را در حيرت استعداد خيره كننده نوظهورش بلرزاند.
آلبي مي‌گويد:«شيوه نگارش، تنها نكته مهم در آن كار نبود؛ اين چيزي بود كه منتقدان مي‌گفتند. هميشه تفاوتي بين شهرت و موفقيت وجود دارد. شما به عنوان نمايشنامه‌نويس نبايد دغدغه حفظ و ثبت واژه‌ها و جمله‌ها را داشته باشيد. بايد تا جايي كه مي‌توانيد همه چيز را ساده كنيد؛ آسان بگيريد و روي جمله‌هايتان و گفت‌وگوها و حفظ آن‌ها پافشاري نكنيد. بگذاريد نمايشنامه به طرف سادگي و سَمتي برود كه حتي براي‌تان غير منتظره و ناشناخته باشد. ‌‌بهترين خدمتي كه ممكن است در حق يك نمايشنامه سه ساعت و نيمه بكنيد، تبديل آن به هر شكل به يك متن دو ساعته است. اما فراموش نكنيد كه هر چيزي زمان خود را دارد و نماينشامه بايد همان قدر طول بكشد كه نياز دارد.‌»
در انتهاي اين جلسه كه در سالن آموزش‌هاي موزه هنرهاي مدرن نيويورك برگزار مي‌شد، آلبي ضمن اشاره به دوره آموزش در ضمن نويسندگي مي‌گويد:«هميشه نويسنده‌ها در يك شاخه موفق‌تر از ديگر چيزها هستند. هِنري جيمز نويسنده و رمان نويس حيرت انگيزي بود و نمايشنامه‌اي هم دارد كه تهوع برانگيز است. آرتور ميلر نمايشنامه‌نويس غير قابل تكراري بود كه بايد مواظب باشيد هيچ وقت نزديك رماني كه نوشته نرويد. البته استثنا در اين جا هم وجود دارد؛ چون بكت هم در رمان‌ها و هم در نمايشنامه‌هايش خارق العاده است. راه خودتان را خود پيدا كنيد، اما به خاطر داشته باشيد خلاقيت از درون ناخودآگاه شما بيرون مي‌زند. نوشتن را زود شروع نكنيد و سعي كنيد قبل از هر چيز خودتان را بشناسيد. به ساز و كاري كه در آن ناخودآگاه شروع به كار مي‌كند، وارد شويد‌؛ اين كار شماست. بايد همه آدم‌ها را كنار خود ظاهر كنيد و وادارشان كنيد كه از زاويه ديد شما ببينند. اگر خودتان را به خوبي نشناسيد، آن وقت تصويري از ديگران هم نخواهيد داشت و نتيجه افتضاح مي‌شود. متن شما بايد تصويري صد در صد واقعي از آدم‌هاي واقعي و در مكان‌هاي واقعي را در خود داشته باشد. اين تنها راهي است كه مي‌تواند متن شما را قابل اجرا و درك كند و به بازيگران امكان بدهد كه آن را بازي كنند.»
جلسه دوم:
جلسه دوم كلاس آلبي به رفع موانع موجود در كار نويسندگي نماينشامه به صورت خاص مي‌پرداخت. آلبي در اين كلاس دوم به شيوه‌اي كاملاً متفاوت مي‌كوشيد نويسندگان جوان و هنرجويانش را از وراي روش‌هاي معمول و شناخته شده به سوي دريافت و برداشت شيوه شخصي هر يك هدايت كند.
آلبي گفت:«براي اين كه شخصيت‌هاي‌تان واقعي باشند و روي صحنه در قامت بازيگران نفس بكشند، بايد بگذاريد هر كدام راه خود را از روي پايه محكمي انتخاب كنند. لازم نيست همه چيز زندگي شخصيت نمايشنامه را از پيش بدانيد. همين قدر لازم است كه براي شروع او را در چهره يكي از آدم‌هاي محيط خودتان حس كنيد.»
با اين شروع آلبي به سراغ آدم‌هاي واقعي محيط و زندگي روزمره مي‌رود. هر يك از آدم‌هايي كه در كنار او حركت مي‌كنند و راه مي‌روند، مي‌توانند انگيزه و سنگ اول ساخت يك شخصيت نمايشي در متن او باشند. غير از برداشت اوليه، بسياري كارها هست كه بايد روي اين ماده خام انجام شود.
آلبي مي‌گويد:«اين كه اين آدم در نهايت به چه چيزي تبديل مي‌شود و چه مي‌كند، همان سبك شماست. بسياري از نويسندگان كه من هم آن‌ها را مي‌شناسم. عين شخصيت آدم‌هاي اطراف‌شان را به نمايشنامه خود مي‌آورند و با آن‌ها كار مي‌كنند. برداشت عيني، اگر دچار فانتزي بيهوده نشود، گاه عين هنر است.»
به عقيده او شخصيت‌هاي موجود در چنين نمايشي به خاطر حضور عيني و ملموس و واكنش‌هاي قابل درك(و نه لزوماً معقول و منطقي) مي‌توانند به اتفاقات جان و رنگ ويژه‌اي ببخشند و اين متن به هر حال از لحظه‌هاي هنرمندانه سرشار خواهد شد. اين يك نهايت و سويه در گستره كار نمايشنامه‌نويسي و بالاترين حد واقع‌گرايي و برداشت از واقعيت است. به گفته آلبي، بكت اين گونه مي‌نوشت و شخصيت‌هايش را عيناً از محيط زندگي خود و از ميان آدم‌هايي كه در طول روز و شب ‌مي‌ديد، به نمايشنامه مي‌آورد. اما در اين جا نكته‌اي هست. به گفته‌ آلبي:«آن چه بكت را برجسته مي‌كند و از نويسندگان زمانه‌اش برمي‌كشد، ديد ويژه و حيرت انگيز او و به معناي ديگر، سليقه‌اش در انتخاب اين آدم‌هاست. به عبارتي مي‌توان گفت كه روند ساخت و پرداخت و قوام شخصيت‌ها، خارج از ذهن او انجام شده بود و او به خاطر زندگي در ميان آدم‌هايي كه در نمايشنامه‌هايش مي‌بينيد، قدرت ژرف نگري تا بن زندگي هر كدام را داشت. هنر بكت در انتخاب صحيح و بعد از آن بازنمايي دقيق از روي نقاط مشخص زندگي هر يك بر روي كاغذ بود.»
به گفته آلبي اين سبك خاص در پرداخت شخصيت، ثمره شناخت جدي و درست از آدم‌هاست و يك نويسنده چه مانند بكت، آدم‌هايش را عيناً از دنياي بيرون به داخل نمايشنامه بياورد و چه اساساً آن‌ها را در ذهن بيافريند، بي شك نيازمند و وابسته مطالعه جدي در زندگي آدم‌ها و انسان‌هاي واقعي است.
از سوي ديگر آلبي به ميانه اين گستره سبكي نيز اشاره دارد؛ ميانه‌اي كه او به اعتقاد او جايگاه بسياري از نويسندگان در آن است، برداشت عيني براي ساخت بن مايه يك شخصيت و قرار دادنش در موقعيت‌هاي فانتزي. او اسم اين سبكِ تولدِ شخصيت‌هاي نمايشنامه را"تركيب توهمي" نهاده و چنين استدلال مي‌كند كه:«وقتي آدم‌ توي ذهن شما در موقعيتي ويژه گير مي‌افتد، مثلاً احساس تهديد مي‌كند يا مي‌ترسد، شما به عنوان نويسنده حق داريد انتخاب‌هاي متعددي انجام دهيد. فرض مي‌كنيم اين آدم را از يكي از همسايگان برداشت كرده‌ايد. شايد برداشت شما از اين آدم براي ساخت موقعيت‌هاي عادي و معمولي جواب درستي بدهد. اما شما نمي‌توانيد فريادي را كه او موقع افتادن از لبه استخر مي‌كشد، عيناً براي لحظه‌اي كه چاقويي زير گلويش قرار دارد، استفاده كنيد. اين جاست كه تخيل و توهم شما به عنوان نويسنده دست به كار مي‌شود و همسايه‌تان را در موقعيتي قرار مي‌دهد كه ساخته ذهن شماست و او مجبور است در آن زندگي و كار كند. لازم خواهيد دانست كه اين آدم واقعي را چند بار ملاقات كنيد و بدون اين كه بفهمد، از رفتار و حرف زدنش برداشت كنيد.»
اين جا هم آلبي از نكته‌اي حرف مي‌زند كه غير از تمام اين مراحل و تعيين كننده‌تر از همه آن‌ها و بالاتر از آن‌ها قرار دارد؛ شكل تركيب، به هر گونه كه باشد، بيانگر قدرت هنرمند نويسنده و شاخص او از ديگر نويسنده‌ها است. به عقيده او بسياري از نويسندگان اين راه دوم را برمي‌گزينند و آدم‌هاي واقعي را به ذهن خود ميهمان مي‌كنند، اما دليل تفاوت اين‌ها و گونه‌گوني سبك نويسندگان ـ اعم از ضعيف و قدرتمند ـ در رنگي است كه هر يك بدين واكنش اوليه آدم‌هاي‌شان مي‌زنند.
او خود از اين شمار نويسندگان است و به گفته خودش:«حتي لباس‌هاي آدم‌ها را هم از محيط خودشان برداشت مي‌كنم. گاهي مثل"قصه باغ وحش" حتي مكان وقوع نمايشنامه را هم از خود اين آدم‌ها مي‌گيرم، اما اين كه چه مي‌كنند و سرانجام به كجا مي‌رسند، انتخاب من است.»
آلبي شيوه‌هاي مرسوم و تدريس شده نمايشنامه‌نويسي را يك سره نفي نمي‌كند، اما مي‌گويد كه اين شيوه‌ها تنها يكي از پيشنهادهاي ممكن محسوب مي‌شوند. در اغلب گونه‌ها و به خصوص در آموزش گونه كلاسيك نمايشنامه‌نويسي، نويسنده جوان مجبور بود به پيروي از اسلافي چون برنارد شاو و حتي چخوف، آدم‌هايش را تشريح كند و روي كاغذ بياورد و بعد با آن‌ها كار كند.
آلبي در صدد رد اين شيوه نيست، اما آن را به طور مطلق هم نمي‌پذيرد. به گفته او:«در سوي ديگرِ گستره‌اي كه من بكت را در يك انتهاي آن فرض كردم، آنتوان چخوف و چند نويسنده ديگر مثل شكسپير ايستاده‌اند. اين‌ها همه چيز را از بازيگر تا موقيعت در ذهن خلاق و درخشان خود مي‌ساختند و بعد روي كاغذ مي‌آوردند. از نظر من هيچ كدام از اين شيوه‌ها برتري و ترجيحي بر ديگري ندارد، اما كار چخوف و همتايانش به يك معنا دست نايافتني‌تر و خطرناك‌تر از ديگران است. با كوچكترين قطع پيوند ميان نويسنده و دنياي عادي، آدم‌هايي كه او ساخته، فانتزي و بي‌ربط از كار در مي‌آيند و كارهاي بي‌معني انجام مي‌دهند. اتفاقاً بيش از نيمي از نويسندگان، در ابتد اين گونه را مي‌آزمايند و اولين كارهاي خود را به اين شيوه مي‌نويسند. قلمي كه روي كاغذ گذاشته مي‌شود و قرار است همه چيز از ذهن نويسنده و از طريق اين قلم روي كاغذ بريزد. اما اين راه تنها در حد توانايي بزرگاني چون شكسپير و چخوف مانده چون تنها آن قريحه بي مانند و هوش سرشار مي‌تواند واقعيت ذهني خود را با ساز و كارِ هماهنگ و قائم به ذات خود، بي نقص بيافريند.»
به گفته آلبي اكثر نوينسدگان به خاطر سادگي نماي اين سبك، اولين كارهاي‌شان را به اين شيوه نوشته و شخصيت‌هايي كاملاً ذهني خلق مي‌كنند كه در موقعيت‌هاي‌ ذهني‌تر دست به اعمالي مي‌زنند كه كاملاً بداهه‌پردازي شده و ساخته خلق الساعه نويسنده است. گاه اگر ناگهان نوشته‌ها را مثلاً باد ببرد و نويسنده مجبور باشد صحنه‌اي را دوباره بنويسد، به راه ديگري مي‌رود و نمايشنامه متفاوتي خلق مي‌شود. اين نكته به خودي خود بد و نادرست نيست، اما در زمان اجراست كه اين پا در هوايي و نبود تكيه گاه محكم در ذهن نويسنده، بازيگر را از روي تيغ تيز صحنه به ورطه بي ربطي و كم اثري پرتاب مي‌كند. بازي او هرچه قدرتمند باشد، شوقي نمي‌انگيزد و تماشاگر اين موقعيت را تقريباً بلافاصله پس از ترك سالن فراموش مي‌كند. آلبي اين گونه از شاگردان كلاس خواست در هر سه شيوه گفته شده، با اتفاقات بسيار ساده، در حد غذا خوردن و يا گذر از يك خيابان، شخصيت‌هاي متفاوتي را خلق كنند و پايان كلاس هم به بازخواني نوشته‌ها گذشت.

برگردان از نيويورك تايمز
Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
 
مسعود نجفي:
هنـگام مطالعــه تئاتر معاصر جهان، به ويژه در حوزه تئاتر تجربي در دوران پس از جنگ دوم جهاني، با نام ‌"تئاتر زنده"(1) برخورد مي‌كنيم كه يكي از پرآوازه‌ترين، موثرترين و انقلابي‌ترين گروه‌هاي تئاتر در ايالات متحده آمريكاست. به راستي كه صفتِ انقلابي برازنـده سبكِ اجرايي و نوع فعاليت‌هاي اين گروه است. تئاتر زنده در 1947 در‌ نيويورك بنيان گذاشته شد. جولين بِك(2) و جوديت مالينا(3) زوج جواني بودند كه در آغاز مسير تجربه‌گري در كنار يكديگر قرار گرفتند. بِك در 31 مه‌ 1925 در‌ نيويورك متولد شد. جولين جوان در نيويورك به دبيرستان "هوراس مَن"(4) رفت و در هفده سالگي وارد دانشگاه "ييل"(5) ‌‌شد. او همزمان به نقاشي و شعر رو‌ ‌‌آورد و قواي خلاق خود را محك ‌ز‌د. مَنش خلاف عرف او در همان سال نخستِ ورود به دانشگاه، مديران دانشگاه را به اين نتيجه ‌‌رساند كه جاي اين جوانِ ناآرام در ييل نيست و به اين ترتيب ‌اخراج ‌‌شد. در 1943 بِك پس از اخراج از دانشگاه ييل به ‌نيويورك باز‌‌گشت و تمام وقت خود را به شعر و نقاشي اختصاص ‌‌داد. او در همين روزها با جوديت مالينا آشنا ‌شد و در حالي كه تازه وارد هفده سالگي شده بود، با او ازدواج ‌‌كرد. مالينا در 4 ژوئن‌ 1926 در شهر كيل(6) در آلمان متولد شد. پدرش ‌خاخام يهودي بود. به سبب تنش‌هاي سياسي فزاينده در آلمان و براي رهايي از فشارهاي سياسي، در 1928 به همراه خانواده‌اش به آمريكا مهاجرت كردند و در ‌نيويورك مستقر شدند. مالينا از همان خرد‌سالي به بازيگري علاقمند بود. او در 1945 به "مدرسه نو براي پژوهش‌هاي اجتماعي" رفت تا بتواند تئاتر را زير نظر اروين پيسكاتور(7) بياموزد. مالينا در اين دوران بسيار تحت تأثير نظريه¬هاي او قرار ‌‌گرفت و به اصول اساسي تئاتر اپيك(8) علاقه‌مند ‌‌شد. برتولت برشت(9) نيز در همين دوران مشغول بررسي و بسطِ اين نظريه‌ها بود. مالينا بعــدتر از برشــت نيز جدا ‌‌شد و از شيوه‌هاي روايتِ سنتي، ‌ ‌كه مورد نظر او بودند، فاصله ‌‌گرفت. او از تئاتر تبليغي (Agi-Prop)(10) كه در واقع تئاتر را به مثابه ‌وسيله ارتباطي سياسي مي‌ديد، فاصله گرفت. مالينا به عدم خشونت معتقد بود.
تئاتر زنده يكي از نخستين گروه‌هاي تجربي در آمريكا به شمار مي‌آيد كه بسيار تحت تأثير آنتونن‏آرتو بودند. در دهه پنجاه، اين گروه براي نخستين بار كارهايي براساس آثار پرنفوذ نويسندگان اروپايي اجرا كردند. نمايشنامه‌نويسان بزرگي مثل ژان كوكتو، گرترود اشتاين، تي. اس. اليوت و لوئيجي پيراندلو از جمله اين نويسندگان بودند. در كنار اين اجراها، تعدادي نمايشنامه جديد نيز در جريان كار گروهي و در تطابق شرايط اجتماعي- سياسي‌ اجرا كردند كه‌ آثار پر سر و صدايي ‌شدند. آنان به فرم‌هاي جديدي دست يافتند كه منتج از نظريه¬‌هاي برشت و آرتو بودند.
در فاصله سال‌‌هاي 1959 تا 1963 به بركت فضايي كه با كمكِ شايانِ جان كيج(11) و مِرس كانينگهام(12) در نيويورك به وجود آمد، تئاتر زنده به مركز فعاليت‌هايِ آوانگارد فرهنگي تبديل ‌شد و با انگيزه آگاهي بخشيِ اجتماعي به اجرا ‌‌پرداخت. آن‌ها طلايه‌دار آف. برادوي(13) بودند. در 1959 اجراي "رابطه" (14)‌ موفقيت چشمگيري يافت و جايزه اُبي(15) را نصيب بِك ساخت. جايزه‌اي كه سه بار ديگر نيز در 1960 براي اجراي"در جنگل شهرها" (16)، در 1963 براي اجراي"زندان" (17) و نيز در 1968 براي اجراي"آنتيگونه" نصيب او ‌‌شد. اجراي"رابطه" شهرت بسياري براي گروه به ارمغان ‌‌آورد. تصوير¬هاي بي‌نظيري از قاچاقچيان مواد مخدر، معتادان و سرنگ‌هايي كه به بازوها فرو مي‌روند، در كنار موسيقي جاز و البته لهجه خياباني نيويوركي كه همگي روي صحنه بودند. همه چيز در حالِ انفجار مي‌نمود و جمعيت، عصباني شده بودند. در اجراي"زندان" آنان خواستار نوعي اصلاح (¬رِفُرم) در نيروهاي ارتش ‌‌شدند.
اداره ماليات آمريكا(IRS) در 1963‌و بلافاصله پس از اجراي"زندان" به بهانه تأخير در پرداخت ماليات، بِك و مالينا را به دادگاه ‌‌كشاند و تئاتر زنده ‌‌موقتاً تعطيل شد. كار كردنِ اين زوجِ زنداني براي مدت پنج سال ممنوع اعلام ‌شد. ‌دادگاه آنان را مجرم شناخت‌‌‌. بنابراين، تصميم گرفتند ‌ آمريكا را ترك كنند؛ پس از آن پنج سال در اروپا به كار، اجراي تئاتر و توليد آثار جديد پرداختند. در مدتي كه مالينا در بازداشت به‌سر مي‌برد، ‌‌بازنويسيِ برشت از"آنتيگونه" را دوباره بازنويسي كرد. او پرولوگ ناتوراليستيِ برشت را حذف كرد و به جاي آن يك صحنه رقص بين تبس و آرگوس قرار داد. بازيگران گروه همسرايان قبل از تقسيم شدن به گروه‌هاي آنتاگونيست آواز مي‌خواندند، حرف مي‌زدند، يكديگر را دور مي‌زدند و همچون رقص‌هاي آئيني در يك دايره حركت مي‌كردند. اجرا به نحوي با ژستور سياسي طراحي شده بود تا ‌تماشاگر را به ياد جنگ ويتنام بياندازد. تماشاگران وادار مي‌شدند ‌وارد كنش نمايشي بشوند و مثل اعضاي ارتش آرگوس به تبس حمله كنند. مالينا بعدتر در كتاب خاطرات خود توضيح ‌‌داد كه چقدر احساس خطر مي‌كرده و خود را نسبت به تحولات اجتماعي دهه شصت در آمريكا و اروپا ناآشنا احساس كرده است.
تئاتر زنده فاصله بين هنر و سياست را كم كرد، موانع را از بين ‌برد و تئاتري انقلابي را بنيان ‌گذارد. آنان تأثيري فراموش نشدني بر تئاتر ‌گذاشتند. ستون‌هاي آسايش و راحتي حاصل از ناتوراليسم را به شدت لرزاندند و به مفهوم¬هاي تجربي و تقابل‌هاي راديكال رو‌ آوردند؛ به ريشه‌هاي آئيني بازگشتند، به چيزي دست يافتند كه نسبت به تئاترهاي كم‌مايه روزمره در زمان خودشان، بسيار باارزش‏تر مي‌نمود. شهرت آنان بيشتر به سبب تقابل‌شان با انفعال تماشاگر است تا كشاندن تئاتر به حيطه سياست. پرتاب كردن تماشاگر به راهروي بين صندلي‌ها، كشاندن آنان به صحنه و تحريكشان براي وارد شدن به كنش نمايشي شايد مهم‌تر از به چالش كشيدن عقيده‌ها و ايدئولوژي‌هاي محافظه‌كارانه‌اي باشد كه مفروض همگان واقع شده‌اند. در 1968 با حركت‌هاي دانشجويي پاريس هم‌نوا ‌‌شدند و بلافاصله اجراي "اكنون بهشت "(18) را روي صحنه ‌‌بردند. يك سال بعد به آمريكا باز‌‌گشتند اما ‌دوباره وادار به سفر ‌‌شدند و اين بار به برزيل ‌‌رفتند. اجراي"اكنون بهشت" يكي از مهم‌ترين آثار گروه است؛ تا حدي كه برخي از منتقدان نام گروه را مترادف با اين اجرا مي‌شناسند.
هيچ متن يا طرحِ داستاني(plot)، آن طور كه متداول است، مبناي كار نبود و روايت، كاملاًً غيرخطي بود. انقلابي نمادين به تصوير درمي‌آمد كه در انتها به شرايط بهشت‌گونه "انقلابي- آنارشيستي" مي‌انجاميد. بهشت اين اثر با "خود" تحقق يافته و "ما"ي اشتراكي به جاي "من" فردي تعريف مي‌شُد؛ با عشق جهاني؛ با انقلاب دائميِ انسانِ ديونيزوسي. پيش از هر اجراي اين اثر، نموداري شامل هشت مرحله پخش مي‌شد؛ هشت مرحله‌اي كه گوياي يك سلوك بودند:
مرحله خير و شر 2- مرحله دعا 3- مرحله تربيت 4- مرحله طريق 5- مرحله رستگاري 6- مرحله عشق 7- مرحله آسمان و زمين 8- مرحله خدا و انسان.
اين هشت پله، نردبان تعالي به سوي انقلابي جاويد تصور مي‌شدند كه سرانجام ‌‌بايد خدا و انسان را به هم پيوند مي‌زدند. هر مرحله نيز به سه بخش ديگر تقسيم مي‌شد:
آيين‌هاي گذار (19)
همچون يك منظره (چشم‌انداز).
همچون كنش جاري.
گروه سعي داشتند تا با گذر از مرز و فاصله بين بازيگران و تماشاگران، همه آنان را به پيوستن و دخالت در اجرا تشويق كنند. مالينا توضيح داده است كه:
«هدف آن است كه مردم را بر روي صحنه به چهره‌هايي واقعاًً انقلابي بدل كنيم.»(20)
كار در سالني پر نور و البته بدون پرده ‌اجرا‌ شد:
«پيش از آغاز اجرا، گروهي از بازيگران با سر و وضع هيپي‌ها روي صحنه نشسته بودند و در حال خوردن، گيتار زدن يا پرت كردن هواپيماهاي كاغذي به سمت تماشاگران بودند. تماشاگراني كه از قشرهاي مختلف بودند؛ هيپي‌ها، زوج‌هاي جوان و ميانسال، والدين به همراه فرزندانشان، روشنفكران، بالاي شهري‌ها، پائين شهري‌ها و نيز تعداد كمي سياه پوست. پس از اين كه تماشاگران در جايشان آرام گرفتند، گروه با اين جملات كار خود را آغاز كرد:
"شما امشب اين جا آمده‌ايد تا بازي كنيد، خوب پس بازي كنيد ديگر!"
آنان ‌‌به تحريك تماشاگران پرداختند؛ عده‌اي ديگر از بازيگران نيز با لباس‌هاي رنگارنگ از چند سو در راهروها ديده مي‌شدند، آنان به ميان تماشاگران مي‌آمدند و چيزهايي در گوششان زمزمه مي‌كردند:
" به من اجازه نمي‌دهند بدون پاسپورت مسافرت كنم." ‌يا :
" نمي‌دانم چطور مي‌شود اين جنگ لعنتي را تمام كرد."
بازيگران به تدريج حالتي خشم‌آلود و خصمانه به خود ‌‌گرفتند و در اوجِ خشم شعارهايي بر زبان ‌آوردند و آن قدر ادامه ‌دادند ‌كه فريادهاشان به اوج ‌رسيد. در يك لحظه صداي زوزه هولناك و غمباري بلند ‌شد؛ همه گروه نيز آن را تكرار ‌‌مي‌كردند؛ سپس سكوت؛ باز هم جمله‌هايي در گوش تماشاگران زمزمه شد. اين جمله‌ها هم كم كم به صورت زوزه در‌آمد و اوج ‌‌گرفت. در اين قسمت‌ جوديت مالينا با چهره‌اي خشك و بي‌حركت در لباس سياه رنگ ظاهر ‌‌شد. لحظه‌اي بعد، جيغ‌زنان ‌به تكرار جمله‌هاي تحريك‌آميز پرداخت، با موهايي آشفته، رگ‌هايي برجسته از فرط هيجان، تا اوج عصبانيت پيش ‌‌رفت. ‌گروهي از تماشاگران ‌روي صحنه ‌‌رفتند و در كنار بازيگران، مراسم يوگا - نخستين سفر به بهشت- را آغاز ‌كردند. گروه تماشاگران و بازيگران دايره‌وار كنار هم ‌‌نشستند و اولين بخش از مرحله نخست را به اجرا در‌‌‌آوردند. در فضاي نيمه تاريك صحنه، تشخيص گروه تماشاگران از بازيگران غيرممكن است. در بخش دوم از اين مرحله، اجراگرانِ گروه، از بدن‌هاي خود هِرمي ‌‌ساختند كه نمايان‌گرِ تصويري از مرگ و تجديد حياتِ سرخ‌پوستانِ آمريكا بود. بازيگران با اداي جمله‌هايي به تحريك تماشاگران ادامه ‌‌دادند:
"‌انقلابي به وجود آوريد."، "هسته‌هاي آنارشيستي بسازيد."، " همان باشيد كه دنيا هست."‌ يا " همه چيز را تغيير دهيد، تغيير دهيد."
بحث‌هاي داغي ميان تماشاگران و بازيگران ‌روي صحنه در‌‌گرفت و اجرا به يكي از هدف¬هاي خود ‌‌رسيد كه همانا رويارويي و مواجهه تماشاگران و بازيگران است. البته در اين ميانه دسته‌اي نيز به خشم آمده بودند و بهاي بليط خود را طلب مي‌كردند!» (21)
يكي از راديكال‌ترين بخش‌‌هاي اجرا فصل "آميزش جمعي" بود؛ بسياري از بازيگران و تماشاگران روي صحنه ‌رفتند؛ آنان‌ كه از اجرا ناراضي بودند، سالن را ترك ‌كردند و بقيه يا به تماشا مشغول ‌‌شدند‌ يا در گوشه و كنار سالن يا راهروها‌ ‌با يكديگر صحبت مي‌كردند. ادامه اجراي مراسم تا نيمي از شب به درازا ‌‌كشيد. روي صحنه، پول سوزانده ‌‌شد و صحنه‌اي از پس صحنه‌اي ديگر تا ساعت سه صبح ادامه ‌‌يافت تا اين‌كه سرانجام نوبت به آخرين فصل اجرا ‌‌رسيد: پرواز انسان.
شماري از اجراگرانِ گروه در ميان تماشاگران ‌‌ايستادند تا كساني را كه براي تجربه پرواز آماده و به ‌صف شده‌اند، در هوا بگيرند؛ آنان فرياد مي‌كشيدند:
" نفس بكشيد؛ نفس بكشيد؛ نفس بكشيد."
صفِ روي صحنه، يك به يك خود را روي دستان منتظر در پايين پرتاب ‌‌كردند و بر فراز دست‌ها به پرواز در‌‌آمدند؛ چنان كه تجربه‌اي از آزادي، به تماشاگران عرضه ‌‌شد؛ استعاره‌اي از آزادي روح آدمي.
پايان اجرا هنگامي فرا ‌‌رسيد كه همگي حاضران در يك صف به خيابان ‌‌رفتند، گويي مي‌خواهند ادامه كار را آنجا دنبال كنند. بِك و اعضاي گروه عده‌اي از تماشاگران را روي شانه‌هاي خود به سمت خيابان ‌‌بردند. بِك در آستانه در خروجي اين جمله‌ها را از ر.د. لينگ(22) نقل ‌كرد:
"اگر مي‌توانستم شما را از دست فكر درمانده‌تان نجات بخشم ... اگر مي‌توانستم به شما بگويم: حتماًً مي‌دانستيد ..."
بِك اجازه خروج از در تئاتر را نداشت؛ در صورتي كه وارد خيابان مي‌شد، احتمال دستگير شدنش از سوي پليس وجود داشت.(23) او در آستانه در به همگي شب به خير گفت و اجرا به پايان رسيد.
تم¬ اصليِ اجراهاي تئاتر زنده عبارت بود از: جهان به مثابه زندان ‌يا به عبارت ديگر: آزادي. آنان با سروكله‌‌زدن با موضوع‌هاي گوناگون مثل عدالت، شرايط زندان‌ها و جنگ ويتنام در جست‌وجوي همين مفهوم بودند. بِك هنرمندي به تمام معنا سياسي بود. در حقيقت، سياست، تمام زندگي او و حتا هنرش را نيز دربرگرفته بود. عده‌اي از منتقدان با استناد به آثارش معتقدند كه او در اساس كار تئاتر را با تمركز بر تصويرهاي سياسي پي مي‌گرفت و اجراهايش بر بنيان‌هاي سياسي استوار بودند. بِك در دهه شصت ميلادي ‌‌راهپيمايي‌هاي سياسي بسياري را رهبري ‌كرد. راهپيمايي‌هايي كه همگي ضدجنگ بودند و براي ‌صلح برپا مي‌شدند. آنان در آن سوي اجراهاي خيابانيشان پرسش‌هايي اساسي درباره اتوريته سياسي و سرسپردگي به قدرت را طرح مي‌كردند.
هنگامي كه در 1969 ‌هسته اوليه گروه از هم ‌‌پاشيد، بِك و مالينا به كار با هم ادامه ‌‌دادند و در 1970 به برزيل مهاجرت ‌‌كردند. در آن¬جا هم به سبب فعاليت‌هاي سياسي دو ماه ‌‌بازداشت ‌‌‌شدند و ناچار به آمريكا باز ‌‌گشتند. آنان در 1972 دوباره گروه را بنيان ‌گذاشتند. بِك با همراهي مالينا، چهار نمايشنامه از اجراهاي خود را در فاصله سال‌هاي 1971 تا 1977 ‌چاپ كرد كه اسامي آن‌ها به اين شرح ‌است:
1- "اكنون بهشت"‌ 1971 كه در نوع خود انقلابي در تئاتر "آف برادوي" به شمار مي‌آمد.
2- "Les Legs de Cain: Trois projects Pilotes" (1972)
3- "فرانكشتاين" در 1972 كه از پرآوازه‌ترين آثار صحنه‌اي آنان است.
4- " هفت مراقبه براي سياست سادومازوخيستي." (1977)
بِك در زمينه تئاتر نيز دو كتاب مهم نوشته است. نخست در 1970 كتابي با عنوان "ما گروه تئاتر زنده" را به چاپ رساند. در آن به شرح و بسط ايده‌ها و فرضيه‌هاي خود درباره هنر تئاتر ‌‌پرداخت و فرايند به‌كارگيري آن¬ها را در جريان كار عملي كاوش ‌كرد. او دو سال بعد نيز كتابي با عنوان "حيات تئاتر" ‌‌‌نوشت كه در آن به شكل كلي‌تري به بازنگري آراي خود ‌‌پرداخت. بِك در مقام شاعر نيز در 1963 كتاب "ترانه‌‌هاي انقلاب" را منتشر ‌‌كرد و در 1969 نيز مجموعه "بيست و يك ترانه انقلاب" را به چاپ ‌ر‌ساند. مالينا نيز بسيار پركار بود و علاوه بر اين كه در 1972 كتاب خاطراتش را چاپ كر‌د، در دانشگاه نيويورك نيز در مقام استاد مهمان به تدريس پرداخت.
اين زوج پرشور، با ياري يكديگر توانستند در برابر جنگِ سرد و نيز جنگ ويتنام بايستند. آنان در دوران كاري خود افتخارهاي بي‌شماري به‌دست آوردند كه از آن ميان مي‌توان به اين موارد اشاره كرد: "جايزه بزرگ تئاتر ملت‌ها در پاريس"، "جايزه هنر خلاق از دانشگاه برانديز"(24)، جايزه منتقدان نيويورك و بالاخره مجموعه شش جايزه ُابي در شش دوره‌. تئاتر زنده يكي از پرافتخارترين تئاترهاي نيويورك و البته آمريكا به شمار مي‌آيد.
آنان در 1983 به تئاتر جويس(25) در نيويورك دعوت شدند تا آثارشان را به صورت رپرتوار اجرا كنند؛ چرا كه در اين دوران براي بازگشايي تئاترشان پولي‌ نداشتند. در همين روزها ‌بِك متوجه شد مبتلا به سرطان معده است و فرصت چنداني ندارد. در دو سال پايان‌ عمرش در تعدادي فيلم سينمايي ايفاي نقش كرد كه از همه مشهورتر همان كاراكتر هنري كين(26) در "جن‌گير 2" بود. در همين زمان ‌مالينا هم در فيلم"خانواده آدامز" در نقش مادربزرگ ظاهر شد. بِك آثار نقاشي خود را كه در سبك اكسپرسيونيزم انتزاعي كار كرده بود در گالري پگي گوگنهايم(27) به نمايش گذاشت.
بِك و مالينا به هر آنچه كه مي‌گفتند، عمل مي‌كردند؛ چه در زندگي فردي و خصوصي و چه در زندگي اجتماعي ‌اين نهايت باور و ايمان است. آنان و اعضاي گروه در نيمي از كشورهايي كه اقامت داشتند بيش از دوازده بار بازداشت شدند. آنان در بيش از 25 كشور جهان با 8 زبان ‌80 اثر را اجرا كردند.
جولين بِك در 14 سپتامبر‌ 1985 بر اثر ‌سرطان معدن درگذشت. اين نوشته را با مروري بر بخش‌هايي از متن چاپ شده "اكنون بهشت" به پايان مي‌بريم.

اكنون بهشت
آزاد بودن، فقط يك حالت از محدود بودن است.
آزادي فقط يك آغاز است.
تمام شكل‌هاي كنش خلاق در خارج از محدوده‌هاي آزاديِ مرسوم هستند.
بدون برخي از انواع آزادي، هيچ چيز خاصي اتفاق نمي‌افتد.
ما پس از اين كه آن را به دست بياوريم، كارهاي زيبايي براي انجام دادن داريم.
هنوز هيچكس، كاملاًً آزاد نزيسته است.
من به نظريه خودكشي اعتراض دارم.
تمام چيزي كه ما اكنون به آن نياز داريم، آزادي است.
بهشت نخست: مرد و زن‌هايي مثل پرنده آزاد. آزادانه كار مي‌كنند.
بهشت دوم: احساس آزادي مي‌كنند. آن‌قدر آزاد كه مي‌توانند نگران ساير چيزها نباشند.
بهشت سوم: آزاد بودن يعني رها شدن از گرسنگي.
بهشت چهارم: آزاد بودن، يعني رها شدن از سعادتي كه به يك طبقه خاص تعلق دارد؛ يعني رها شدن از قانون.
بهشت پنجم: نگران چيزهايي است كه ما تاكنون نتوانسته‌ايم نگران آن‌ها باشيم.
بهشت ششم: چگونه بودن يا نبودن.
با يا بدون آزادي، به هر حال، بودن پديده‌اي ناقص است.
بهشت هفتم: اكنون بهشت. در اينجا و در بهشت، شما آزاد هستيد.
همه اين بدبختي‌ها به اين خاطر است كه ما انقلابي‌ها، لباس رئاليسم پوشيده‌ايم.
به من اجازه نمي‌دهند كه بدون گذرنامه مسافرت كنم.
من نمي‌توانم آزادانه سفر كنم. من نمي‌توانم به طرف آرزوهايم بروم!
مرا از مرد درونم جدا كرده‌اند.
مرزهاي من را به طرز مستبدانه‌اي ‌ديگران تعيين كرده‌اند.
ابرها، دروازه‌هاي بهشت را‌ روي من بسته‌اند.
بدن ما، چيزي كه ما از آن ساخته شده‌ايم، به خودي خود، زيباست.
ما نمي‌توانيم به طور طبيعي با هم رفتار كنيم. فرهنگ ما، عشق را پس رانده است.
(در اين زمان پليس احتمالاًً وارد مي‌شود تا آنان را بازداشت كند.)
من از دروازه‌هاي بهشت رانده شده‌ام. ...

***
پي‌نوشت‌:
1- Living Theatre
2- Julian Beck
3- Judith Malina
4- Horace Man
5- Yale
6- Keil
7- پسيكاتور نيز در آن دوران (جنگ جهاني دوم) به آمريكا مهاجرت كرده و مدرسه تئاتر دايره كرده بود.
8- Epic
9- برشت نيز در اين دوره در آمريكا كار و فعاليت مي‌كرده است.
10- Agitation Propaganda يا نمايش‌هاي تبليغي، نخستين بار به اجراهايي در شوروي سابق گفته مي‌شد كه براي تبليغ سوسياليسم در شهرها و خيابان‌ها اجرا مي‌شدند. بعدها به هر نوع اثر تبليغي كه در خدمت اشاعه يك نوع تفكر يا ايدئولوژي باشد، نيز اطلاق شد.
11- براي آگاهي بيشتر رجوع كنيد به گفت‌وگوي جان كيج و مرس كانينگهام در كتاب: نمايي از نمايش، مجموعه مقالات؛ سپيده سحر، تهران، 1384.
12- Merce Cunningham
13- - آف برادوي¬(Off Broadway) جرياني در تئاتر آمريكا‌ست و در مقابل آثار عرفي و تجاري كه در برادوي روي صحنه مي‌رفتند، شكل گرفت.
14- Connection
15- جايزه اُبي (Obie) به آثار آف. برادوي اختصاص دارد.
16- The Jungle of Cities
17- Brig
18- Paradise Now
19- Rites of Passage
20- Croyden, Margaret; Lunatics, Lovers and Poets: The Contemporary Experimental Theatre; Mc Grow Hill book, 1974, P. 12-17
21- همان. نيز ن.ك به:
Bigsby, C.W.E; A Critical introduction to twentieth century American Drama, volume Three, Cambridge University press, 1985
22- R.D. Laing
23- به همين علت بِك و مالينا در1970 م. به برزيل ‌رفتند.
24- Brandeis
25- Joice
26- Henry Kane
27- Peggy Guggenheim
 
Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
 
بزرگترین مشکل تئاتر کودک ما ضعف قصه است
نمایش های کودک از نظر طراحی، موسیقی و شعر خوب هستند، ولی به جهت قصه با کودک ارتباط برقرار نمی کند. باید بعد از جشنواره تئاتر کودک نشست‌های آسیب‌شناسی و نقد و بررسی برگزار کرد تا نقص‌ها بر طرف شوند.
نمایش های کودک از نظر طراحی، موسیقی و شعر خوب هستند، ولی به جهت قصه با کودک ارتباط برقرار نمی کند. باید بعد از جشنواره تئاتر کودک نشست‌های آسیب‌شناسی و نقد و بررسی برگزار کرد تا نقص‌ها بر طرف شوند.
اعزامی به اصفهان، نشست "اقتباس در نمایشنامه کودک و نوجوان" در دومین روز از برگزاری جشنواره سراسری تئاتر کودک با حضور منوچهر اکبرلو، عباس جهانگیریان، رضا فیاضی، عادل بزدوده و جمعی از علاقمندان در تالار فرشچیان اصفهان برگزار شد.
در این نشست عباس جهانگیریان با بیان اینکه قصه جزو مهمترین موضوع‌های مد نظر مخاطب کودک است، گفت: "نمایشی که استحکام داستانی بیشتری دارد، ارتباط قوی‌تری با مخاطب کودک برقرار می‌کند. نویسندگان ما نمی توانند از قصه به درستی برای خلق اثری تئاتری مناسب گروه سنی کودک استفاده کنند.
وی نبود بودجه مناسب برای نمایشنامه‌نویسان این عرصه را یکی از دلایل مهم در ضعف متون نمایشی معرفی و عنوان کرد: "ما هیچ پدیده‌ای را بدون وجه اقتصادی نمی‌توانیم در نظر بگیریم. مبالغی که برای نویسندگان کودک در نظر گرفته می‌شود کم است. تئاتر کودک نیاز به دراماتورژ دارد که در کنار نمایشنامه‌نویس و کارگردان برای پالایش متن کمک می کند. برای جذب آثار حرفه ای باید در بخش اقتصاد تئاتر اتفاقی بیفتد."
جهانگیریان با اعتقاد بر اینکه کودکان در حال تغییر هستند و ساختار دریافتی ذهن آنها بیشتر دیداری شده، تصریح کرد: "داستان‌نویسان ما باید در روایت داستانی از تصویر استفاده کنند. به کارگیری افکت‌ها و تصاویر متنوع نیز باید در کارها وجود داشته باشد. نویسنده امروز باید مخاطب خود را بشناسد و از زبان تصویر در نوشته‌هایش استفاده کند. باید تلاش کرد نویسنده را از داستان حذف و تصویر را جایگزین آن کرد."
عادل بزدوده دیگر سخنران حاضر در این نشست با بیان اینکه بیشتر هنرمندان فعال در عرصه تئاتر کودک در نمایشنامه‌نویسی کودک و نوجوان قلمی فاخر ندارند، یادآور شد: "ما در این زمینه به درستی پرورش نداده ایم، همین است که خروجی مناسبی نداریم. نمایشنامه نویسی کودک نیاز به متخصص دارد و باید به جوانان علاقمند به نمایشنامه‌نویسی عرصه کودک کمک کنیم."
وی تئاتر کودک را در اول راه خود معرفی کرد و افزود: "به نظر من تا ۲۰۰ سال دیگر هم نمی توان مرزی با نام کودک امروز و فردا گذاشت. زیرا در اول راه هستیم و باید مدتی از آن بگذرد. تعداد اجراها باید زیاد شود تا همه کشور شاهد تئاتر کودک و نوجوان باشند و این دیدن‌ها باید استمرار داشته باشد. به میزان دیدن تئاتر توسط کودکان ایران می توان خط بین بچه های امروز و آینده را مشخص کرد."
رضا فیاضی نیز در نشست اقتباس نمایشنامه کودک و نوجوان استفاده از ضرب‌المثل ها و قصه‌های قدیمی را در آثار نمایشی امروز باعث بدست آمدن لحظات ناب نمایشی دانست و گفت: "وجود راوی در نمایشنامه‌های ما نشان از حاکمیت ادبیات کهن بر نمایشنامه دارد. وجود راوی زمانی جدا از نمایشنامه می‌شود که بتوان درام را درست پرورش داد و استفاده کرد. در خصوص اقتباس که خودم نیز از آن استفاده می کنم باید از نگاه نویسنده در مورد شرایط امروز جامعه استفاده کرد."
وی تأکید کرد: "تلنگری به ذهن خود بزنیم که چرا فیلم "هری پاتر" نظر همه را به خود جلب می‌کند. استفاده از هیجان در هر لحظه آن و نشان دادن موضوعات عجیب، یکی از دلایل مهم موفقیت فیلم است. اگر در تئاتر این زبان را پیدا کنیم، می‌توانیم کودکان را به این هنر جذب کنیم. بچه های امروز با امکاناتی کار می کنند که پدران آنها اطلاعات کمی نسبت به آن دارند. ما باید جذابیت را در اختیار کار کودک بگذاریم تا در عرصه تئاتر کودک موفق شویم."

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
  شنبه ها با تاتر در دومین نمایشگاه قرآن کریم در اهواز Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا  
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر ادامه مطلب | 
 
   
  داراوسارای محمدنگراوی

 

 

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
   
  سلام این نمایش از۲۴/۷/۱۳۸۶در تالار آفتاب در دو سانس (سانس اول:ساعت ۱۹،سانس دوم:ساعت۲۰)در تالار آفتاب واقع در اهواز،لشکر،بلوار قدس بروی صحنه رفت

شایان ذکر است اجرا این نمایش کمدی و جذاب برای تمام سنین تا ۶/۸/۱۳۸۶ادامه دارد.

 

 

 

طارق منـــــــــــــــــــــــــاصیر

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط طارق مناصیر
 
 

pictofxt

Lonely Girl Template

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl Template for Blog

mouodtheatre

طارق مناصیر

http://mouodtheatre.blogfa.com

گروه تأتر موعود اهواز





شما می توانید در نظرسنجی اس ام اسی و یا عادی در وبلاگ شرکت کنید و همچنین با عضویت در خبرنامه از بروز شدن این وبلاگ مطلع شوید. گروه تأتر موعود-اهواز محمد نگراوی Professional Web Site Design Center

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

طارق مناصیر,mouodtheatre,http://mouodtheatre.blogfa.com, tbf_004, TBF_004, girl, Lonely Girl Template, template, black template, pictofxt, blog, blogging, dairy, note, يادداشت, زوزانه, خاطرات, وبلاگ, بلاگ, قالب سياه, دختر, سياه, دختر تنها, قالب تنهايي, قالب دخترانه Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Site Design Studio Professional site design Template Design Studio قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt Farsi Blog